داستانک؛ کفش‌های نوی مادر
۱۶۸۷۶۲
۲۲ دی ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۰
۱۴۵۸۶
در حافظۀ من یاد مادر مثل ماشینی مانده است که هیچ وقت استراحت نمی کرد. او همیشه کارهای انجام نشده داشت.
 
 
 
 
  برترین ها: در حافظۀ من یاد مادر مثل ماشینی مانده است که هیچ وقت استراحت نمی کرد. او همیشه کارهای انجام نشده داشت. از کار کردن روی زمین کشاورزی گرفته تا شستن لباس و پختن غذا. مادر در وقت های آزادش مثل مردان قوی در کار ساختمان کار می کرد. مادر من چنین کار می کرد و هرگز شکایتی از لب او شنیده نمی شد. تنها هدف او این بود که خرج تحصیل مرا تامین کند و من مرد مفیدی برای جامعه بشوم. عصر هر روز از دیدن شبح خسته و کوفتۀ او دلم به درد می آمد، اما غیر از درس خواندن هیچ کاری از دست من برنمی آمد. فکر می کردم که باید با دقت درس هایم را بخوانم و هر چه زودتر زحمات او را جبران کنم.

زمستان ها مادرم از فشار سرمازدگی پاهایش نمی توانست راه برود، اما دریغش می آمد یک جفت کفش نو برای خودش بخرد. همیشه کفش های کهنۀ خاله ام را می پوشید. خیلی دلم می خواست برای مادرم یک جفت کفش نو بخرم. در سال ورودم به دانشگاه، تصمیم گرفتم در آخر سال یک جفت کفش نو برای مادر بخرم.

پس از یک سال صرفه جویی و حقوق ماهانۀ دانشجویی، بالاخره توانستم پولی را که برای خرید یک جفت کفش چرمی نو لازم داشتم پس انداز کنم.

به یک فروشگاه کفش رفتم. صاحب مغازه یک زن میانسال بود. به او گفتم که می خواهم یک جفت کفش برای مادر بخرم. زن از من اندازۀ پای مادرم را پرسید. در آن لحظه زبانم بند آمد. زیرا هیچ وقت به اندازۀ کفشی که مادرم می پوشید توجه نکرده بودم. چاره ای نداشتم. بالاخره به هر ترتیبی بود، قد و وزن تقریبی مادرم را به او گفتم و صاحب مغازه خودش برای مادرم یک جفت کفش انتخاب کرد. وقتی به خانه رسیدم، مادرم از دیدن کفش های نو خیلی خوشحال شد. واضح بود که خوشحالی اش به خاطر خود کفش نیست، بلکه از این خوشحال بود که پسری دارد که به فکر او است. مادرم کفش نو را امتحان کرد، اما برایش خیلی کوچک بود. خیلی زود دلسرد شدم. پاهای مادرم در اثر کار سخت و طولانی، پهن و زمخت و بزرگ شده بود و زخم و شکاف زیادی داشت.

مادرم از شکل پاهایش خجالت زده به نظر رسید، اما خیلی زود چهره اش از شادی درخشید. او گفت: بعد از ازدواج با پدرت، هیچ وقت نتوانستم هدیه ای برای مادرم بخرم. این کفش برای او خیلی مناسب است.

روز بعد مادرم بعد از صبحانه کفش های جدید را برداشت و به خانۀ مادرش، یعنی مادربزرگ من، رفت. آشکارا از زمانی که خودش کفش را پوشیده بود، خوشحال تر به نظر می رسید.
برچسب ها:
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 3
در انتظار بررسی:0
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
13:57 - 1393/10/22
خیلی زیبا بود این داستانک.
الهی همه بچه ها موفق و سربلند باشند پسر منم با اولین حقوقش یک کیف برام خرید خیلی خیلی برام ارزشمنده .
از خواندن این داستانک واقعا لذت بردم.دستت درد نکنه مجله عزیز.
پاسخ ها
علی
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۷:۱۱ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲
خداوند هم مادارن را حفظ کند به حق محمد ال محمد
مامان لیلا
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۰۹:۲۷ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۳
علی جانم پسر گلم الهی زیر سایه خدای مهربون و در کنار پدرو مادر عزیزت و عزیزانت همیشه خوب و خوش و سلامت باشی قربونت برم برای تو پسر خوبم بهترینها رو آرزو مندم الهی عاقبت بخیر باشی دورت بگردم.
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج