داستانک؛ کمک به پدر پیر...
۲۳۹۷۴
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۵:۰۰
۱۴۹۱۲ 
 



برترین ها :
پیرمردی تنها در مزرعه ای زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

«پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر.»

چند روز بعد، پیرمرد این نامه را از طرف پسرش دریافت کرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»

صبح فردای آن روز، مأموران و افسران پلیس محلی وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده است؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار. این تنها کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.»
برچسب ها:
انتشار یافته: 25
در انتظار بررسی:1
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:21 - 1391/02/31
خیلی خیلی جالب بود.
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
16:02 - 1391/02/31
داستان زیبایی بود متشکرم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
17:17 - 1391/02/31
ایول خیلی خوشم اومد دمش گرم حیف نیست همچین پسر باهوشی در زندان باشه؟؟؟
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
18:00 - 1391/02/31
آرامم
مثل مزرعه ایی که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران تیزی ذاسها نیستم...
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
19:22 - 1391/02/31
قبلا صد بار این داستان رو خوندم
ولی از خلاقیت پسر پیرمرده خیلی خوشم میاد.
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
20:02 - 1391/02/31
باریک
پاسخ ها
بدون نام
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۲۲:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۵
زورت میاد اسم خدارو ببری؟
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
20:16 - 1391/02/31
خیلی جالب بود مرسی...
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
20:58 - 1391/02/31
قبلا خونده بودم
ولی تشکر
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
22:49 - 1391/02/31
داشت ، عبّاس قلی خان پسری
پسر لاف زن و حیله گری
پسری عاشق جادو جنبل
کلک و حقّه و شیاد و دغل
........
-
23:45 - 1391/02/31
من این داستان را شنیده بودم.جالب بود.
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
مزد ان گرفت جون داداش که سرمایه ی جاودانی است کار
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
00:06 - 1391/03/01
خونده بودم ولى باز هم جذّاب بود
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
08:59 - 1391/03/01
من این داستانو قبلا شنیده بودم خیلی قشنگ بود خیلی خیلی دوسش داشتم
پاسخ ها
سرو
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۱:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۶
یعنی الان دوستش نداری؟
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
12:58 - 1391/03/01
قشنگ بود.مرسی بازم به این پسره
پاسخ ها
بدون نام
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۴:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۳
بسه دیگه هد چی میشه دختر و پسر بودن رو راه میندازین
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:01 - 1391/03/01
وای چقدر قشنگ چقدر قشنگ واقعا زیبا بود...
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
12:00 - 1391/03/02
عالی بود. واقعا از خوندنش لذت بردم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:16 - 1391/03/02
آفرین چه پسر دلسوز و باهوشی. خیلی جالب بود
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
09:32 - 1391/03/11
آفرین به این هوش وزکاوت. واقعالذت بردم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
13:54 - 1391/03/12
eyvalllllllllllllllllllllll khosham umadaaaa :D
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
16:25 - 1391/03/20
باریک اله به تو پسر با هوش و خرد
خیلی جالب بود
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
12:24 - 1391/03/21
چه پسر باهوشی...ای ول
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:35 - 1391/09/08
عدوشودسبب خير اگرخداخواهد.
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج