پاراگراف کتاب (71)
۳۳۱۸۶۸
۰۳ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۴:۱۸
۲۰۸۴۱ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
 مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می گفت هریک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم. برای این کار ، محتاجِ اکسیژن و شعله هستیم. در این مورد، به عنوان مثال ، اکسیژن از نفسِ کسی می آید که دوستش داریم ؛ شعله می تواند هر نوع موسیقی ، نوازش ، کلاک یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها را مشتعل می کند..

آدم باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می دارد .. آن آتش، غذای روح است . اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتشِ درون را شعله ور می کند، قوطی کبریت وجودش ، نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی شود ...

مثل آب برای شکلات | لورا اسکوئیل |  مترجم : مریم بیات

پاراگراف کتاب (71)



 زنی که معتقد است مردها بی احساس ، بی توجه و غیرقابل اعتماد هستند ، با مردهایی با این خصوصیات روبه رو می شود . زنی که انتظار دارد مردی را بیابد که مهربان ، احساساتی ، و قابل اعتماد باشد ، با چنین مردی مواجه خواهد شد . این تصادف نیست . انتظارات مثبت سبب می شود که مرد خود را فردی با ارزش بداند و تا آنجا که ممکن است نیازهای زن را برآورده کند.

زنان باهوش انتخابهای احمقانه | کانل کوآن

پاراگراف کتاب (71)



 راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است . همیشه به درد می خورد . وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود . وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود . اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی . برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی.

وقتی جوانی ، وقتی پیری . وقتی هنوز بچه ای . هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه . و برای توقف بعدی باید راه رفت.

پرنده ی من  | فریبا وفی

پاراگراف کتاب (71)



 من چیزی از گناه ، سر درنمی آورم . و تازه مطمئن نیستم که اعتقادی هم به آن داشته باشیم . شاید کشتنِ ماهی ، گناه بوده باشد . به گمانم گناه بوده ، حتی اگر برای این کشته باشمش که خودم را زنده نگه دارم و شکم چند نفرِ دیگر را سیر کنم . اگر اینجور باشد ، هرکاری گناه است . به فکرِ گناه نباش . حالا برای فکر کردن به گناه ، خیلی دیر شده . تازه بعضی از مردم پول می گیرند تا به گناه فکر کنند . بگذار همان ها به فکرِ گناه باشند . تو برای این به دنیا آمده ای که ماهیگیر شوی!

پیرمرد ودریا | ارنست همینگوی

پاراگراف کتاب (71)



 می خواهم از شرکت دخانیات براون و ویلیام سون ، تولید کنندگان سیگار پال مال ، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم ! دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم ، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام . سال های سال است که این شرکت دخانیات درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.

 اما من حالا هشتاد و دو سالم است. واقعا که دستتان درد نکند ، ای حقه بازهای پست.

مرد بی وطن | کورت ونه گات

پاراگراف کتاب (71)



 کرول گفت : پدربزرگِ من در ناپل متولد شد . چیز زیادی ازش یادم نمیاد ، جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد . هر بار که بازیمون تموم می شد و مهره ها رو توی جعبه اش می زاشتیم ، یه چیز بهم می گفت ، هنوز صدای آرومش توی گوشمه : " می بینی کرول ! زندگی مثل شطرنجه ؛ وقتی بازی تموم می شه ، همه مهره ها – پیاده ها ، شاه ها و وزیرها _ همه به یک جعبه بر میگردن.

 " این می تونه درس خوبی برای تو هم باشه مارشال ، بهش فکر کن ؛ بعد ازتموم شدن بازی ، پیاده ها ، شاه ها و  وزیرها همه به یک جعبه برمی گردن ..

دروغگویی روی مبل | اروین د یالوم | مترجم : حسین کاظمی یزدی

پاراگراف کتاب (71)



 گاهی وقت ها به ماهی های قرمز ، غبطه می خورم ، ظاهرا دامنه ی حافظه شان فقط در حدِ چند ثانیه است . محال است بتوانند هیچیک از فکرهایشان را دنبال کنند . همه چیز را بعد از چند ثانیه دوباره برای اولین بار تجربه می کنند.

ماهی ها هیچ خاطره ای بیشتر از چند ثانیه ندارند و همان را هم فراموش می کنند ، و مادامی که از این نقص شان بی خبرند ، حتما زندگی برایشان یک داستان بلندِ خوب و خوش است . یک جشنِ همیشگی ..

اَبَر ابله | ارلند لو

پاراگراف کتاب (71)



 در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است . تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد می تواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند. میبایست انسان خواسته باشد بمیرد ، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است . پس زندگی کنید و خوشبخت باشید . هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند ، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه می شود : انتظار کشیدن و امیدوار بودن ..!

کنت مونت کریستو | الکساندر دوما

پاراگراف کتاب (71)



  " شاید این یک تعصب باشد .. ولی من باور نمیکنم که انسانی ؛ علت صعودش به قله را دیدن منظره ی اطراف بیان کند ..

هیچکس سختی کوهستان را برای دیدن یک منظره تحمل نمیکند .. قله ؛ تنها جایی برکوهستان نیست . قله در قلب و ذهن ما جای دارد . قله ؛ پاره ای از یک رویاست که به حقیقت می پیوندد .. و مدرکی مسلم براین است که زندگیمان بامعناست .. قله نشانی از آن است که می توانیم با قدرت اراده و توان جسممان ؛ زندگی را به آنچه میخواهیم و آنچه دستانمان قدرت خلق آن را دارند ؛ تبدیل کنیم ..!

لمس بام دنیا | اریک واینمایر

پاراگراف کتاب (71)



 در این زندگی که گاه گداری مثل پهنه ی یک زمین بایر . فاقد هرگونه تابلوی راهنما . معلق بین همه ی گریزراه ها و افق های گمشده به نظرتان می آید.

دوست داریم به نقطه ای معهود یا یک نشانی آشنا دست پیدا کنیم . همه چیز را در نوعی دفتر رسمی به ثبت برسانیم تا هرگز احساس نکنیم بی مهابا و کورکورانه جلو میرانیم . پس پیمان دوستی میبندیم و میکوشیم آشنایی های زودگذر و میرنده را به یادماندنی و پایا تبدیل کنیم . چه حقی ست که به خود میدهیم و با زور و هر راه غیرقانونی وارد زندگی دیگران میشویم تا بعد با غرور و خودپسندی احمقانه مان خود را چون تیغ جراحی در کلیه ها و قلب هایشان فرو کنیم.

در کافه ی جوانی گم شده | پاتریک مودیانو

پاراگراف کتاب (71)



 داستان آدم هایی که به دنبال خوشبختی هستن و پیداش نمیکنن

اگر دراین راه  شکست می خورن ، برای اینه که از خوشبختی مفهومی در ذهن دارن که از دیگران برگرفته اند و با واقعیت آنها همخوانی ندارد ؛ مثل پول ، ازدواج موفق ، معشوقه ی خوش اندام ، ماشین کورسی ، آپارتمان های بزرگ دو طبقه در پاریس ..

مفاهیم قراردادی ، این آدم ها علی رغم موفقیتشون خوشبخت نیستن ، چون خوشبختی دیگران رو زندگی میکنن
خوشبختی از نظر سایرین ..

یک روز قشنگ بارانی | اریک امانوئل اشمیت

پاراگراف کتاب (71)



 چرا موقع دیدن عکس سکوت می کنیم ؟ چرا همیشه ، در لحظه ی دیدن عکس ها ساکت ایم ؟ آیا این دو ، عکس وسکوت ، مکمل هم هستند ؟ آیا ما با دیدن عکس ها آن ها را می خوانیم ؟ و یا در عکس صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می کند؟
ما عکس ها را بیش از آن که ببینیم ، می شنویم . عکس ها با زبان های بی نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می کنند . از خودشان می گویند ، از مکانشان ، از زمان شان ، از ارتباط بین آدم ها و در نهایت از ما.
 اما همه ی آن ها خوب حرف نمی زنند ، همه آنها صدای خوبی ندارند ، همه آن ها جذاب نیستند . کم پیش می آید که عکسی ما را کنار خودش نگه دارد ، مختصر باشد و کامل.
عکس ها برای ما قصه می گویند ، فقط قصه . سرو ته واقعیت را می زنند تا باورشان کنیم . و ما باور میکنیم . اما درست بعد از آن که خود را به ما اثبات کردند ما را رها می کنند و فقط باور ماست که همه چیز را می سازد ...

لذتی که حرفش بود | پیمان هوشمند زاده

پاراگراف کتاب (71)



 در فضای فکری و روشنفکری جدید ، شیدایی زایدالوصفی نسبت به اصلیت و اصالت ، موج می زند که در رفتار و کردار روشنفکران احساس می شود . همه ی ما خوشتر داریم که بر خطا باشیم ولی در زمره ی خواص ، تا بر حق باشیم ولی در زمره ی عوام ..

درد جاودانگی | میگل د. اونامونو

پاراگراف کتاب (71)



 " لعنت " پرکاربردترین کلمه پدر بود . این کلمه چند خاصیت حیاتی داشت اول اینکه مثل درزگاهی بود تا بخار جمع شده درونِ سرت را از دهان بیرون بدهی ؛ دشنامی مخفی و بی دردسر بود که می شد با احتیاط کم تری به کارش ببری در لحظه هایی که هیچ کار دیگری از تو برنمی آمد . خلاصه ، لعنت چون لایه ی چسبناکِ ضد دردی به کمر زندگی هامان چسبیده بود و درمانی موقتی بود.

جا ماندیم .. | بهناز علیپور گسکری

پاراگراف کتاب (71)



 در واقع عشق می توانست یکی از چیزهایی باشد که انسان را تغییر می دهد . دومین پدیده ای که موجب تغییر انسان می شود و او را وادار می کند که در مسیری متفاوت با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده بود حرکت کند ، ناامیدی است . بله ، شاید عشق قادر به تغییر سریع انسان شود ، ولی ناامیدی ، همین کار را بسیار سریع تر انجام می دهد.

یازده دقیقه | پائولو کوئلیو

پاراگراف کتاب (71)

برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج