پاراگراف کتاب (76)
۳۴۹۰۶۹
۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۴
۸۴۰۱ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
 نمی فهمم. زندگی همه جورش سخت است، هرروز سخت تر از روز قبل. دارم توی ابرها زندگی می کنم. همین کتاب ها مالیخولیایی ام کرده اند، می دانم. همین کتاب ها که پُر ازقهرمان هستند. قهرمان های سمی. قهرمان هایی که هی توی ذهنم به هم بافتمشان و بزرگ و کوچکشان کردم و بالا و پایینشان کردم و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچ جا پیدا نمی شود. دیگر هیچ کس اسب سوار نمی شود که من بروم کنار چادر، دهنه اسبش را بگیرم، برایش چای داغ بریزم و به حرف هایش گوش کنم. هیچ کس خسته و خونی از مبارزه با آدم های بد پیش زنش برنمی گردد. هیچ کس معشوقش را از هیچ قلعه دوری از دست هیچ اژدهایی نجات نمی دهد. هیچ کس رستم و آرش و پوریا نیست. چرا این قهرمان ها دست ازسر من برنمی دارند؟ چرا نمی گذارند ازابرها پایین بیایم و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟ چرا مالیخولیایی ام می کنند؟

پاییز فصل آخر سال است | نسیم مرعشی

پاراگراف کتاب (76)



بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟ چه کلمه ی هراس انگیزی است این بزودی. بزودی ممکن است یک ثانیه ی دیگر باشد. بزودی می تواند یک سال طول بکشد. بزودی کلمه ای است هراس انگیز. این بزودی آینده را در هم می فشارد، آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی درکار نخواهدبود، هیچ چیز مطمئنی. هرچه هست دو دلی و تزلزل مطلق خواهدبود. بزودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهائی است. بزودی همه چیز است. بزودی مرگ است.

قطار به موقع رسید | هانریش بل

پاراگراف کتاب (76)



 پدربزرگم می گفت: هرکسی باید وقت مُردن یه چیزی پشت سرش باقی بذاره. یه بچه یا یه کتاب یا یه نقاشی یا یه خونه یا یه دیوار یا یه جفت کفش یا یه باغ سرسبز.

یه چیزی که دستات یه جوری لمسش کرده باشه. این جوری وقتی مُردی روحت یه جایی برای رفتن داره و وقتی مردم به اون درخت یا گلی که کاشتی نگاه می کنن، تو رو می بینن. می گفت، مهم نیست که چی کار کردی، تا وقتی که یه چیزی رو نسبت به قبلش تغییر بدی و به شکلی که خودت دوست داری دربیاری. می گفت، فرق بین مردی که فقط چمنا رو کوتاه می کنه و یه باغبون واقعی تو شیوه لمس کردن درختا و گُلاس. کسی که چمنا رو کوتاه می کنه احتمالا قبل از کارش هیچ وقت کنار چمنا نبوده و اما باغبون عمری رو پای درختا و گلا گذاشته.

فارنهایت 451 | ری بردبری

پاراگراف کتاب (76)



 ما خیال می کردیم که راه رسیدن به آن ناکجا آبادمان ازهرکوچه ای باشد، باشد؛ قصد فقط رسیدن است، به دست گرفتن قدرت است، حاکمیت سیاسی است. فکر هم می کردیم این چیزها، این دورویی ها، پشت و واروهای هر روزه مان را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه قرضی در می آوریم و می اندازیم توی زباله دانی تاریخ. اما حالا می فهمم تاریخ اصلا زباله دانی ندارد. هیچ چیز را نمی شود دور ریخت.

نیمه تاریک ماه | هوشنگ گلشیری

پاراگراف کتاب (76)



حیف که آدمی تنها وقتی آن چین و چروک های ترسناک سرزمین نازک پوستش را تسخیر می کند و وقتی شتر مرگ به خانه اش نزدیک می شود تازه می فهمد که باید ببیند، باید بیشتر ببیند، بیشتر نفس بکشد، بیشتر راه برود، بیشتر زندگی کند، بیشتر عشق بورزد و شاید این تقدیر آدمی است که دیر بفهمد. آن هم خیلی دیر.

فیل ها | شاهرخ گیوا

پاراگراف کتاب (76)



اوایلِ ازدواجمان به چهره ی همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد. آن روز دعوای شدیدی بین ما درگرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کداممان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی میکرد ما را آرام کند.

ازآن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه ی این ها به سال ها پیش برمی گردد. من و مادرشوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست. به علاوه، رابطه ی من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت. اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره ی خوابیده ی او بود!

کجا ممکن است پیدایش کنم | هاروکی موراکامی

پاراگراف کتاب (76)



 آدمها با دلایل خاص خودشان به زندگی ما وارد می شوند!

و با دلایل خاص خودشان از زندگی ما می روند!

نه از آمدن ها زیاد خوشحال باش، نه از رفتن ها زیاد غمگین. تا هستند دوستشان داشته باش، به هردلیلی که آمده اند، به هردلیلی که هستند. بودنشان را دوست داشته باش. بی هیچ دلیلی.

شادمانی های بی سبب؛ همین دوست داشتن های بی چون و چراست!

مثل همه عصرها | زویا پیرزاد

پاراگراف کتاب (76)



برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سرجای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سرمسافر باهم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو میکردند. بیماری از کنار ما بلند شد و باکمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟

کمال تعجب | عمران صلاحی

پاراگراف کتاب (76)



زندگی، قبل از هرچیز زندگی ست. گل می خواهد، موسیقی می خواهد، زیبایی می خواهد. زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد. عطر شمعدانی ها را بوییدن می خواهد. خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، اصل که نیست؛ زایده است، انگل است، مرض است. ما باید به اصلمان برگردیم.

زخم را - که مظهر خشونت است - با زخم نمی بندند. با نوار نرم و پنبه ی پاک می بندند، با محبت، با عشق.

آتش بدون دود | نادر ابراهیمی

پاراگراف کتاب (76)



 خدایا همواره تو را سپاس می گذارم، که هرچه در راه تو و در راه پیام تو بیشتر می روم و بیشتر رنج می برم، آنها که باید مرا بنوازند، می زنند؛ آنها که باید همگامم باشند سد راهم می شوند، آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند، آنها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند. آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند، پیش از دشمن حمله میکنند و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند، سرزنشم می کنند، متهمم می کنند، تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم، رانده شوم. تا تنها امیدم تو شود چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم، تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هردلی اگر اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست، بچشم.

نیایش | دکتر علی شریعتی

پاراگراف کتاب (76)



 همیشه، یه ساعتی هست که تمومی نداره. شبیه ساعت های دیگه ست. جوری که بهش شک نمی کنیم. بعد، واردش می شیم و توش گیر می افتیم. ساحل اون طرفی رو می بینیم ولی خیال می کنیم هیچ وقت اونجا نمی رسیم. بیهوده دست و پا می زنیم. انگار هرچی زمان می گذره داریم ازش دورتر می شیم. وقتی ثانیه ها می چسبن به ته کفش هامون، وقتی داریم هر دقیقه رو مثل یه توپ آهنی دنبال خودمون می کشیم، خیال می کنیم اون بیرون، روزها و شب ها پشت سرهم میان و میرن، فصل ها جای هم رو می گیرن و ما اینجا فراموش شدیم.

منگـــــی | ژوئل اِگلوف

پاراگراف کتاب (76)



 در رختخوابم میغلتم، یادداشت های خاطره ام را بهم میزنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد، پشت سرم درد می گیرد، تیر میکشد، شقیقه هایم داغ شده، بخودم می پیچم. لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم؛ خسته شدم. خوب بود میتوانستم کاسه ی سرخودم را باز بکنم و همه ی این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله ی خودم را درآورده بیاندازم دور، بیاندازم جلو سگ.

زنده به گور | صادق هدایت

پاراگراف کتاب (76)



 مدت هاست آن قدر صبور شده ام که اگر نامم در فهرستِ انتظارِ همه ی پروازها، مطبِ همه ی دکترها، پذیرشِ همه ی دانشگاه ها و سفارشِ همه ی اجناس و کالاها هم باشد فرقی نکند.

آن لحظه نمی دانستم اگر روزی، دیگر قرار نباشد منتظر باشم، چگونه زندگی می کنم. اصلا می توانم بدونِ نگاه کردن به تقویم و ساعت، روزم را شب کنم و شبم را روز؟ مثلِ زنداییان سلول های انفرادی که وقتی رها می شوند زیرِ آفتاب، نور، کورشان می کند و می خواهند به دخمه ی تاریکشان برگردند.

تریو تهران | راضیه انصاری

پاراگراف کتاب (76)



 آنکس که میداند چگونه هوای نوشته های مرا تنفس کند، می داند هوا، هوای بلندی هاست. هوای سلامت آفرین. باید برای آن آمادگی داشت. در غیر اینصورت خطر سرماخوردگی، خطر کوچکی نخواهد بود.
یخ نزدیک است، تنهایی دهشتناک است، اما با چه صلح و آرامشی همه چیز در زیر نور آرمیده! انسان چه آزادانه نفس می کشد...

فلسفه، تا آنجا که من آن را درک کرده و زیسته ام، زیستن اختیاری در یخ و کوه های بلند است، دویدن در پی هرچیر نا آشنا و پرسش برانگیز در هستی...

انسان مصلوب | نیچه

پاراگراف کتاب (76)



 بیشتر مردمان برگ ریزانند، برخاک می نشینند، دمی با باد به هوا می روند، رقص کنان چرخی میزنند و چون باد فرو نشست باز به زمین می افتد. اما اندکی چون اختران دور دست اند که باد و باران به حریم آنان راه ندارد. آنان مقدر خویش را می پیمایند و راه راهنما در طینت آنان است.

سیذارتا | هرمان هسه

پاراگراف کتاب (76)
برچسب ها:
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
10:20 - 1395/04/15
همه عالی بخصوص
اوایلِ ازدواجمان به چهره ی همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ ..........
و همه نویسندگان ایرانی عالی سپاس که گذاشتید
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج