پاراگراف کتاب (77)
۳۵۱۸۵۳
۲۱ تير ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۲
۱۱۹۵۲ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
 آقای کوینر از پسربچه ای که زار زار گریه می کرد علت غم و غصه اش را پرسید. پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستم قاپید و به پسری که دورتر دیده می شد اشاره کرد. آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟

پسربچه با هق هق شدیدتری گفت: چرا. آقای کوینر درحالی که با مهربانی او رانوازش می کرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟ پسر بچه هق هق کنان گفت: نه. آقای کوینر پرسید: نمی توانی بلندتر فریاد بزنی؟

پسربچه با امیدواری گفت: نه. آن گاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی واهمه به راهش ادامه داد.

داستانک‌های فلسفی | برتولت برشت

پاراگراف کتاب (77)



 دوسال است که هرهفته این جا می آیم و هربار باب، بازوهایش را دورم حلقه می کند و من گریه می کنم. باب، نفسی عمیق می کشد و ضجه کنان می گوید: گریه کن.

صورت بزرگ مرطوبش را روی فرق سرم می گذارد و من، درون خودم، گم می شوم. این تنها موقعی است که گریه می کنم. گریه در چیزی تاریک، در آغوش یک نفر دیگر، درست وقتی که می فهمی هرکاری انجام دهی، در پایان سر از زباله دان درمی آورد، درست ترین کار است.

هرچیزی که به آن مغروری، روزی دور انداخته خواهد شد؛ و من در خودم گم شده ام.

باشگاه مشت زنی | چاک پالانیک

پاراگراف کتاب (77)



همانطور که مگس، عسل را دوست دارد، مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند. آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان، اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهر می زند و به مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرف های او گوش می دهند.

ولی من که نامم سینوهه می باشد از دروغ در این آخر عمر، نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خود می نویسم نه دیگران!

سینوهه | میکا والتاری

پاراگراف کتاب (77)



اولین فضیلتِ ناچیزی که به فکرمان می رسد، یاد دادنِ پس انداز به فرزندانمان است. یک قلک به آن ها هدیه می کنیم و توضیح می دهیم که جمع کردنِ پول، چقدر زیباتر از خرج کردن است. بنابراین، قلک، اولین اشتباهِ ماست، در برنامه ی تربیتی مان، یک فضیلتِ ناچیز، برقرار کرده ایم. وقتی که قلک سرانجام شکسته شد و پول خرج شد، بچه ها احساسِ تنهایی و غم می کنند که دیگر پولی نیست.

تا آنجا که مربوط به تربیتِ بچه ها می شود، فکر می کنم که نباید به آنها فضیلت های ناچیز، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی به پول را.

نه احتیاط را؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را.

نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را.

فضیلتهای ناچیز | ناتالیا گینزبورگ

پاراگراف کتاب (77)



تو می توانی همه چیز داشته باشی و امید هم داشته باشی. تو می توانی در همه حال امید را داشته باشی، چون امید با اینکه چیز خیلی خیلی بزرگی است، حجمی را اشغال نمی کند و لازم نیست تو برایش قفسی درست کنی، یا اتاقی یا خانه ای.

یک ذره امید، به قدر تمام این دنیا بزرگ است؛ ولی همین ذره، کنار لب یک بچه ی دو ساله، وقتی می خندد به خوبی دیده می شود.

وسعت معنای انتظار | نادر ابراهیمی

پاراگراف کتاب (77)



جوانمرد، نمی تونم برات بگم وقتی فهمیدم دوستش دارم چقدر تعجب کردم. حتی مدتی امیدوار بودم ولم کنه، ولی این کارو نکرد. چون اونم منو دوست داشت. فکر می کرد من خیلی چیز سرم می شه برای اینکه چیزهایی که اون می دونست تفاوت داشت. بله این وضع من بود، از نقشه هام دور افتاده بودم و هر دقیقه در این عشق فروتر و فروتر می رفتم، و یک دفعه متوجه شدم که هیچ چیز دیگه برام اهمیت نداره. وقتی صحبت کردن درباره ی کارهایی که آدم می خواد بکنه لذت بیشتری داره، پس فایده ی خود اون کارهای بزرگ چیه؟

گتسبی بزرگ | اسکات فیتس جرالد

پاراگراف کتاب (77)



 در حال صعود برمی گردی نفس نفس زنان به دور و برت نگاه می کنی. به خودت میگی باریک الله به خودم که این همه اومدم بالا. جز من کسی پاش به این بالاها نرسیده؛ بعد توی برف چند تا جای پا پیدا می کنی. آره، یه نفر قبل تو اون جا بوده.

چه به خدا ایمان بیاری، چه ازش ناامید شی، چه به یه زن اعتقاد پیدا کنی، چه ازش دلسرد شی، چه تمام فلسفه ها رو نهی کنی، چه با دوتا زن هم زمان زندگی کنی، چه خودت رو غرق زندگی دنیوی کنی، چه از این عالم بر حذر باشی، یا حتی اگه بری دکتر، بهت خبر بده که سرطان معده داری و چهارسال دیگه هم بیشتر دووم نمیاری... همه ی این حالت ها رو یه نفر قبل تو هم داشته. قبل تو هم یه نفر باور داشته،  شک داشته، خندیده، گریه کرده، تو فکر که بوده دستش رو توی دماغش کرده، درست عین تو، همیشه یه نفر قبلا همه ی این کارا رو کرده. به حال تو فرقی نمی کنه. می دونم. تو دفعه ی اولته. برای تو همه ی اینا مثِ برفِ پا نخوردس. اما برف پا نخورده وجود نداره!

بعضی ها هیچ وقت نمیفهمند | کورت توخولسکی

پاراگراف کتاب (77)



 هیچ دقت کرده ای!

توی آلمان همیشه نان فراوان است؛ ولی من تابحال در این چند سال ندیدم کامیون آرد جلو نانوایی ها ایستاده باشد. حتی مثلا توی آلمان، تو اصلا پلیس را نمیبینی، درحالی که آنها دارند نظم را اداره میکنند. یک شیشه بشکن، ببین در عرض سه دقیقه سنگ ساران میشود. درحالت عادی اصلا حضور ندارند. من فکر میکنم در کشوری که تو نتوانی بفهمی نانوایی هایش چطور آردشان را تامین میکنند، یا مثلا کشوری که زیر قدرت پلیس اداره شود، اما هیچوقت تو پلیس را نبینی خیلی مقتدر است. ولی ما کجای کارمان میلنگد؟

فریدون سه پسر داشت |  عباس معروفی

پاراگراف کتاب (77)



 باران هرچه را که ما نمی توانیم به هم بگوییم، می گوید. صدایی است باستانی که حیات را به هست شدن می خواند، اما مدت ها بر عدم می بارد. سکوت، بعد از باران همیشه بلندتر است. از آن پایین، از روی شاخه ها صدای پرنده ها می آید که دعای خیر می کنند. قلب هایشان را از ذهن می گذرانم و یکی شان را مثل دانه ای گرم در دستم احساس می کنم.

وهم جدایی | سایمون ون بوی

پاراگراف کتاب (77)



 مادرم اظهار میکرد: کاش بجای حقوق در اروپا طب تحصیل کرده بودی!

مگر تو نمی دانی که هرکس تحصیل حقوق نمود و در سیاست وارد شد باید خود را برای هرگونه افترا و ناسزا حاضر کند و هر ناگواری که پیش آید تحمل نماید. چون می دانم که تو غیر از خیر مردم نظری نداری، باید بدانی که وزن اشخاص در جامعه به قدر شدایدی است که در راه مردم تحمل می کنند. این بیانات آن هم از زبان مادری که مرا بسیار دوست داشت و غیر از خیر جامعه نظری نداشت، آنقدر در من تاثیر نمود که آن را برنامه ی زندگی قرار دادم و از آن به بعد هر فحش و ناسزا که شنیدم، خود را برای خدمت به مملکت بیشتر آماده و مجهز دیدم.

خاطرات و تالمات | دکتر محمد مصدق

پاراگراف کتاب (77)



 همه ی ما، رازهایی داریم که هرگز برملایشان نخواهیم کرد. همه ی ما رازهایی داریم که یک گوشه ی وجودمان را سنگین کرده. سنگینی ای که نه می شود با خوردن غذای آب پز و نوشابه رژیمی از شرش خلاص شد و نه با ساعت ها دویدن بر روی تردمیل. در سینه ی همه ی ما رازی ست که نباید برملا شود. باید تا آخر عمر همان گوشه، همان گوشه ی تاریک و نمور، باقی بماند؛ تا مرگ آن را نابود کند.

 این جور رازها، نه شیرین اند و نه دوست داشتنی. رازهای ترسناکی هستند که فاش شدنشان می تواند چهره ها را تغییر دهد. این جور رازها، دلهره آورند، مثل فیلمی سیاه و مرموز. و بهتر است هرگز برملا نشوند تا کسی نفهمد که پشت این صورت های معقول  و مهربان چه گناهکارانی خوابیده اند. این جور رازها از گناهان ما محافظت می کنند. از ضعف ها و کرده هایی که بازگویی شان به شهامتی مرگبار نیاز دارد؛ و دنیا پر است از مردمانی فاقد شهامت، که سالها با قلبی سنگین از حجم رازی بزرگ، زندگی می کنند و با همان سنگینی، دفن می شوند.

کار من جادو کردن است | آنالی اکبری

پاراگراف کتاب (77)



 آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار میکند؟ رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست میداریم، مگر نه؟ آن عده از استادانمان را که دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم! در این صورت بزرگداشت آنها طبیعتا در ما پا می گیرد، همان بزرگداشتی که شاید آنها همه ی عمر از ما انتظارش را داشتند.

ولی آیا می دانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است: با آنها الزامی در کار نیست. آنها ما را آزاد می گذارند، ما می توانیم هروقت فرصت داشتیم در اوقات هدر رفته بزرگداشت آنان را انجام دهیم. اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یادآوری ذهنی است و قوه ی حافظه ما ضعیف است. در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است، مرگ سوزناک است، تاثر خودمان و دست آخر "وجود خودمان" است!

سقوط | آلبر کامو

پاراگراف کتاب (77)



 به من نگاه کرد، چشم های خاکستری رنگش در نور کم بعدازظهر به تیرگی می زد. گفت: تا حالا عاشق شده ای؟

لحن سوالش احمقانه بود، اما از دختری مثل او، دانشجوی رشته تاریخ روسیه در برایان ماور با چشم های خاکستری و دندان های بزرگ که مدام کُتش را می کشید روی زانوهایش بعید به نظر نمی رسید.

گفتم: یک بار، شاید.

گفت: شاید؟ پس عاشق نبودی. چون در مورد عشق نمی شه گفت شاید، وقتی می گی شاید پس نمی دونی من چی فکر میکنم و هیچ نظری نمی تونی بدی...

باغ های کیوتو | کیت والبرت

پاراگراف کتاب (77)



آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است.

 خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی. غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

تماماً مخصوص | عباس معروفی

پاراگراف کتاب (77)



 می گفت: ما تو همه چیز دنبال یک آدم خُل مشنگ و احمق مثل خودمان می گردیم. چون تو زندگیِ دیگران دلیل هایی را پیدا می کنیم که مال ماست فقط؛ و ما فقط دائم داریم می گردیم تا ماجرای خودمان را پیدا کنیم و به خورد خودمان و دیگران بدهیم. و کاری نداریم که این بابا با این زندگی اش چه می خواسته بگوید. برای همین است فیلم هایی را دوست داریم که حداقل آدم هایش اگر شده الکی هم هست عاقبت بخیر شوند.

آفتاب پرست نازنین | محمدرضا کاتب

پاراگراف کتاب (77)
انتشار یافته: 2
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
15:00 - 1395/04/21
این سری همش عالی بود واقعا انتخاب بهترین سخت بود
خلاصه هایی از نوشته های چیستا یثربی را هم بگذارید قسمت هایی از نوشته هاش واقعا عالی است
من قبلا هم در بخش دیگری پیشنهاد دام که برای ترویج کتابخوانی داستان های کوتاه در سایت قرار دهید
از چیستا یثربی تا هر نویسنده ناشناس حتی مخاطبان هم میتوانند پیشنهاد دهند بهترین داستان کوتاه که خوانده اند را در سایت بصورت ورد یا پی دی اف یا در سایت قرار دهید
با تشکر
Iran, Islamic Republic of
09:49 - 1395/04/22
سلام کاش سایت برترین ها جواب این ایده را میدادند که شدنی هست یا خیر موافق هستند یا خیر
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج