پاراگراف کتاب (78)
۳۵۵۴۰۲
۲۸ تير ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۳
۹۰۹۱ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
 انسان می پندارد که جهان، خود غرقِ در زیبایی است و فراموش می کند که علت آن خودِ اوست. این خودِ اوست که زیبایی را به جهان ارمغان داده است. اما دریغا که زیبایی ای بشری و بس... بسیار بشری!

در حقیقت، بشر بازتاب خود را در آیینه ی چیزها میبیند و هرآن چیزی را که تصویر او را به او بازمی تاباند زیبا می انگارد. حکم "زیبا" در مورد چیزها برآمده از خودبینی نوع اوست.

غروب بت ها | فردریش نیچه

پاراگراف کتاب (78)



وقتی می بینی که وقایع زندگی خارج از اراده ی تو شکل می گیرند چه کار می توانی بکنی؟ حداقل کار وشاید بهترین کار این است که از خودت دو آدم کاملا متفاوت بسازی؛ یکی آدمی به ظاهر بی اراده که مجبور به پذیرفتن واقعیت های روزمره است و در این محدوده و با زیرکی خاصی هم سعی می کند فشار این وقایع را پس بزند و جوری روزمرگی های ناهنجار رابرای خود و دیگران قابل تحمل نشان دهد، و دیگری آدمی که در همه حال مجبور به مخفی کردن چهره ی واقعی خود است و منتظر لحظه ی موعود تا دست به عملی بزند که سرشت واقعی اش او را تشویق به این عمل می کند، گو این عمل درچشم دیگران هیچ اهمیتی نداشته باشد، درست مثل کاری که من کردم و نتیجه اش وضع موجود است.

یکی از این شب ها | حسن شکاری

پاراگراف کتاب (78)



 دنیا پُر ازافرادی است که منتظرند کسی از راه برسد و به آنها انگیزه بدهد تا به فردی تبدیل شوند که آرزو دارند. مسئله این است که هیچ نجات دهنده ای نیست. این افراد منتظر رسیدن اتوبوس ایستاده اند اما در خیابانی که هیچ اتوبوسی از آن نمی گذرد. در نتیجه، اگر این اشخاص مسئولیت زندگی خود را برعهده نگیرند و خود را تحت فشار قرار ندهند ممکن است برای همیشه منتظر بمانند و این کاری ست که اکثر مردم انجام می دهند.

قورباغه را قورت بده | برایان تریسی

پاراگراف کتاب (78)



 آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده. این حرف سنگین است، خودم هم میدانم خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند درآمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.

از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دوخطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا می ایستم.

قِیدار | رضا امیرخانی

پاراگراف کتاب (78)



 گفت: این روزها کمی افسرده به نظر می رسی.

گفتم: واقعا؟

گفت: حتما نیمه شبها زیادی فکر میکنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنارگذاشته ام.

گفتم: چطور تونستی این کار رابکنی؟

اوگفت: هروقت افسردگی به سراغم میاد، شروع به تمیزکردن خانه می کنم. حتی اگر دویا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفیدکننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می کشم. ان قدر این کار را میکنم تا خسته شوم، بعد چیزی می نوشم و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. باردیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.

گفت: آدم ها در ساعت سه صبح به هرجور چیزی فکرمیکنند. همه ما اینطور هستیم. برای همین هرکداممان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.

کجا ممکن است پیدایش کنم؟ | هاروکی موراکامی

پاراگراف کتاب (78)



حالا چرا زنت عاشق عبدالقادر شد؟!

چون من با ظرافت با زنم حرف میزدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار. من با نهار حتی پیازچه هم نمیخوردم، عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه میخورد. من شعر سعدی میخوندم، عبدالقادر آروغ میزد.

اونوقت به چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم عبدالقادر ظریف.

فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود یه پاش سانفرانسیسکو!

دایی جان ناپلئون | ایرج پزشکزاد

پاراگراف کتاب (78)



 بگذار خرده اختلاف هایمان باهم باقی بماند. خواهش میکنم!

مخواه که یکی شویم؛ مطلقا یکی.

مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تونیز باشد.
 
مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویامان یکی. همسفر بودن و هم هدف بودم، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال برکمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

چهل نامه ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

پاراگراف کتاب (78)



 وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان میکنیم. هرچنداگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملا تصادفی و لاجرم غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی ازهم باز می شود. (با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی ازاین واقعیت که هرحکمتی در زندگی مان هرچند اندک، ساخته خود ماست، نجات پیدا کنیم (و فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعا سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد؛ این که چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان را به آن اطلاق می کنیم ندارد- به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از این که کسی زندگینامه ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است پرهیز کنیم.

جستارهایی در باب عشق | آلن دوباتن

پاراگراف کتاب (78)



اگر بدون درکی قوی از خویشتن خود رشد کنید، همواره ازخودتان دور خواهید بود. اغلب اوقات، درحالی که از نجوای درونی پر ازشک و تردیدتان، گیج و سردرگم هستید، درمقابل دشواری ها تسلیم می شوید، وقتی باید دیده شوید پنهان می شوید و وقتی باید صدایتان شنیده شود، دهانتان را میبندید. ترس موجب خواهدشد آنچه به باورتان شما را درامنیت قرار می دهد انتخاب کنید، حتی اگر مغایر با حقیقت باشد. ترس این باور رابه شما تحمیل خواهد کرد که شما از عهده ی آن برنمی آیید، در اشتباه هستید، این کار هزینه خیلی زیادی دارد و مسیر پیش رو بسیار دشوار است.

ترس به شما خواهدگفت: حتی فکرش راهم نکن. همان جا که هستی بمان. الان اصلا وقت مناسبی برای این کار نیست. اما این ها فقط دروغ های رنگارنگی هستند که ترس را در مسند قدرت نگاه داشته وشما را از حرکت باز می دارند. این ها دروغ هایی هستند که شما را در حد متوسط نگه می دارند و زندگی در ناکامی را برایتان تنظیم میکنند. این ها دروغ هایی هستند که اگر قصد دارید آینده ای قابل پیش بینی را کنار بگذارید و به سمت آینده ای غیرقابل پیش بینی، اما بی نهایت زیبا پرواز کنید، باید با آنها مقابله کنید.

شجاعت | دبی فورد

پاراگراف کتاب (78)



 آلفرد ناگهان خودش را کشف می کند.

یک نقاشی. دو نقاشی. صد نقاشی.

باورق زدن کتاب خودش را همه جا می بیند. صورت و کلماتش. همه تئوری هایش. همه گفتگوهایشان.

هیچوقت فکر نمیکرد چنین تاثیری خواهد گذاشت. شارلوت مجذوب او و رابطه شان بوده است. بدن آلفرد داغ می شود. پشت گردنش درد می گیرد. روی کاناپه دراز می کشد. و روزها درمانده همانجا می ماند.

یکسال بعد در 1962 آلفرد می میرد. او رابا لباس روی تختش پیدا می کنند. ظاهر مردی مسافر را دارد. زمان دیدار است. چهره عاقلانه ای دارد. و حتی آرام که ازاو بعید است. زنی که او را پیدا می کند دستی روی لباسش می کشد. متوجه چیزی در جیبش می شود. جیب داخلی نزدیک قلب.

آرام برگه را به خود نزدیک می کند. برای پیدا کردن بروشور یک نمایشگاه. نمایشگاهی برای هنرمندی به نام... شارلوت سالومون.

شارلوت | دوید فوئنکینوس

پاراگراف کتاب (78)



بهم کمک نکنین! منو تحویل اون جاسوسا بدین! آخه چرا باید...

...رنج برد و مبارزه کرد؟ واسه زندگی! پسرم! هرکس تسلیم شده زندگی نمی کنه، فقط نفس میکشه!... بهم بگو تو سرت دنبال چی میگردی؟

فقط یه چیز: یه کم آزادی!

نشونه گیری و تیرانداختن بلدی؟

نه!

 بلدی بمب بسازی؟

نه!

حاضری بمیری؟

آره!

خب! مردن از زندگی کردن آسون تره.. اما من کمکت میکنم!

یک مرد | اوریانا فالاچی

پاراگراف کتاب (78)



خدا عشق است. عشقی که هنگام نفوذ به درون ما، نرم می کند، ناب میکند، تازه میکند، بازسازی می کند، درون آدمی را باز می سازد. نیروی اراده، انسان را دگرگون نمی کند. زمان، انسان را دگرگون نمی کند. اما عشق دگرگون می کند. پس بگذارید عشق وارد شود. در بنیان تمامی مخلوقات، عشق همچون عطیه برتر حاضر است؛ زیرا هنگامی که هرچیزِ دیگری به پایان می رسد، عشق می ماند.

عطیه برتر | پائولو کوئلیو

پاراگراف کتاب (78)



کار ما هم شده ورق زدن این آلبوم. فکر می کنم همه همین جوری اند. آدم ها زندگی شان را به دو دوره تقسیم می کنند. مثلا در تمام سال های قبل از 25 سالگی، زمان را به دستاوردهایشان نسبت می دهند و بقیه ی عمرشان را به از دست دادن ها.

نمی دانم کجا خوانده بودم که آدم ها فقط 20 سال زندگی می کنند و پس از 20 سالگی فقط به یاد می آورند. تا دنیاست می شود از این احکام کلی صادر کرد.

آلبوم خانوادگی | مجتبی پور محسن

پاراگراف کتاب (78)



 انتقاد، ورزش ملی ایرانی هاست. هرکس که صبح از خواب برمی خیزد در یک صف طولانی از مردم قرار می گیرد و با بازکردن دست های خود به دوطرف، همه ی کسانی راکه پیش روی هستند مورد انتقاد قرار می دهد. غافل از اینکه عده زیادی پشت سر او ایستاده اند و با دست به او اشاره می کنند. اما متاسفانه باید بدانیم که این ورزش ملی جامعه را سالم تر نمی کند چون لبه ی تیز عیب جویی هرگز متوجه انتقاد کننده نمی شود و افزون براین متاسفانه مردم انتقاد را جانشین اقدام به حساب می آورند.

جامعه شناسی خودمانی | حسن نراقی

پاراگراف کتاب (78)



 بانگاهی به اطراف خود افراد زیادی را می یابیم که از موقعیت ها به خوبی بهره می گیرند، آدم های موفق و شادی که در همین جو کنونی اقتصاد، درآمدهای هنگفت دارند، آدم هایی که با داشتن هشت فرزند زندگی شاد و پرهیجانی را می گذرانند و آدم هایی که در آستانه ی طلاق، عشق را ازسر گرفته اند. این ها کسانی هستند که به ما ثابت می کنند با نشستن و زانوی غم در آغوش گرفتن و سرزنش کردن خود و دیگران، راه به جایی نمی بریم!

میزان لذتی که از زندگی می بریم، با میزان سرزنش اوضاع و احوال نسبت معکوس دارد!

راز شاد زیستن | اندرو متیوس

پاراگراف کتاب (78)
انتشار یافته: 2
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
11:42 - 1395/04/29
همه عالی دست مریزاد
Iran, Islamic Republic of
11:54 - 1395/04/29
بسیار ممنون از معرفی کتابها و قسمتی از پاراگرافها که باعث میشه کمک بیشتری به ما کمک کنه در انتخاب کتاب
کتاب قیدار دوست دارم بخونمش تا آخر تابستون حتما میخرمش ومیخونم
جامعه شناسی خودمانی از حسن نراقی چند سال پیش خوندم
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج