پاراگراف کتاب (81)
۳۶۶۲۵۸
۱۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۴:۰۸
۶۴۹۰ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
*****  
 اینجا مردم قدرِ صبح را نمی دانند. با بیدار باشِ زنگِ ساعت که همچون تیشه ای خوابشان را قطع می کند، به طرزِ خشنی از خواب برمی خیزند و بلافاصله خود را به دستِ تعجیلی شوم می سپارند.

می توانی به من بگویی روزی که با چنین عملِ خشنی شروع شود چگونه روزی خواهد بود؟

باور کن همین صبح هاست که خلق و خوی آدم را تعیین می کند.

والس خداحافظی | میلان کوندرا
 
پاراگراف کتاب (81) 
 

 
 همه ما گاهی احمق می شویم، اما بیشعور نه. حالا بعضی کمتر و بعضی ها بیشتر. حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست، بیمار است. یعنی معمولا احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند. خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند، نه احمق! احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند.

بیشعورها داستانشان با احمق ها فرق دارد. کسی که از مُنتهای سمت چپ خیابان، راه صد نفر را می برد تا به سمت راست برود بیشعور است؛ کسی که برای دادن آبمیوه صلواتی یک خیابان را می بندد بیشعور است؛ کسی که ساعت سه صبح بوق میزند بیشعور است؛ کسی که بخاطر تعصب، راهِ تفکر را بر خود و جامعه میبندد بیشعور است؛ کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد بیشعور است؛ کسی که شب تمام مسیر را نوربالا می رود بیشعور است؛ کسی که به خود اجازه مداخله در تمام کارها را میدهد و بدون تخصص و آگاهی حکم می دهد بیشعور است؛ کسی که مدام در حال قضاوت بیجای دیگران است بیشعور است و...

این ها بیشعورند. حالا یا از نوعِ احمقِ بیشعور، یا از نوعِ پروفسوری بیشعور.

احمق بودن درد ندارد، درمان هم ندارد، ربطی هم به شعور ندارد، بیشعوری از جای دیگری می آید؛ از خانه و مدرسه، سرانه مطالعه، از خود شیفتگی، از بی وجدانی، از مرکزِ فرهنگِ فاسد، از ناآگاهی و عدم تمایل به آگاهی، از تعصباتِ بیجا در هر زمینه ای...

بیشعوری واگیر دارد. هم درد دارد و هم درمان.

مشکل ما، احمق ها نیستند. مشکل ما، هیچوقت احمق ها نبودند؛ مشکل ما، بیشعورها هستند...

بیشعوری | خاویر کرمنت
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
خوشبختی و سعادت، تعادل روحی و با معنی بودن زندگی، اینها و همه چیز های دیگر، از راه تلاش فرد فرد مردم به وجود می آید، نه از راه دولت ها که از یک طرف چیزی جز قراردادی که افراد مستقل و آزاد به دور آن فراهم می آیند  نخواهد بود؛ و از طرف دیگر دولت ها و قدرتمندی آنها همیشه باعث ضعف افراد بوده و هرچه قدرت آنها بیشتر شود خطر ازکار افتادن شخصیت افراد و تحت فشار قرار گرفتن آنها بیشتر می شود.
 
خود ناشناخته | کارل گوستاو یونگ
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
چه قدر طول می کشد تا آدم، مرگ کسی را فراموش کند؟ منظورم کسی ست که از ته دل عاشقش بودی.

+ گمان نکنم هرگز فراموش کنی.
 
_ چه نشاط انگیز!

+ نه، جدی نه. من در موردش فکر کردم. آدم فقط یاد می گیرد که باهاش زندگی کند، باهاش کنار بیاید. چون در کنارت هستند، حتی اگر زنده نباشند، نفس نکشند.

غمی که احساس میکنی، دیگر مثل اولش کوبنده و مهلک نیست. دیگر جوری نیست که از توانت خارج باشد و در جایی که نباید، دلت بخواهد گریه کنی. از دست ابلهانی که هنوز زنده اند، در حالی که فرد محبوب تو مرده است، به طور نامعقولی عصبانی باشی.

موضوع فقط این است که تو خودت را با آن تطبیق می دهی. همانطور که وقتی به یک چاله می رسی جهتت را عوض می کنی و از کنارش رد می شوی.

پس از تو | جوجو مویز
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
مدت هاست که می دانم بیشتر زن هایی که برای فال پیش من می آیند، منتظر چیزی نیستند یا مدت ها از زمانی که منتظر بوده اند گذشته؛ چندان امید و رمقی هم برای چشم به راه بودن ندارند یا چندان باور و اعتقادی به وقوع یک معجزه.
 
بعضی هایشان هم از جهت دیگری منتظر نیستند؛ چون آنقدر به همه چیز رسیده اند که دیگر فال گرفتن برایشان حکم تفریح را دارد، یا شاید صدقه دادن به من.

اما دخترهای جوان اینطور نیستند. آنها با اشتیاق منتظرند؛ منتظر همه چیز؛ منتظر یک آدم جدید، یک کار جدید، یک قیافه ی جدید، یک هدیه ی غیرمنتظره، یک شاخه ی گل، یک سبد گل غول آسا، یا منتظر یک تلفن، یک پیشنهاد، یک شکلات... وخلاصه هر چیزی برای آن ها با حس انتظار، تعریف می شود.

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس | بهاره رهنما
 
پاراگراف کتاب (81) 
 

 
 رفتار پدر و مادرها با یکدیگر در جریان پدر و مادری کردن، تاثیر چشمگیری بر بچه ها می گذارد. بچه ها با دیدن رابطه ی پدر و مادر خود، راه و رسم کنار آمدن با یکدیگر را می فهمند.

طرز تعامل بچه ها با والدین، با خواهر و برادرها و با همسالان شان عمدتا محصول رفتار و روابط پدر و مادرشان است نه حرف های آن ها.

ضرب المثل «حرفم را انجام بده نه عملم را» در دنیای دموکراتیک ما بی معنا است. در دنیایی که بچه ها خودشان را با بزرگترها یکی می دانند، عمل بزرگترها را انجام خواهند داد نه حرف آن ها را.

مدیریت عصبانیت برای خانواده ها | گری مکی و استیون میبل
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
فکر می کنم آدما باید یک جایی از زندگیشون بگن خوبه، همین که دارم و هستم خوبه و بیشتر از این نمی تونم، نمی شه.

اینجا مرحله ایه که بهش مرگ آرزوها می شه گفت و من با آدم هایی که به اینجا می رسن خیلی راحتم، چون می فهممشون...

به نظرم اینجاست که آدم تازه می تونه به شخصیت اش عمق بده. دیگه، نه صعودی وجود داره و نه نزولی. هرچی که هست همون جاییه که وایستادی. اصلا هم معنی سکون و بیهودگی نمی ده. حتی اگه ندونی با خودت و زندگیت و بخصوص دستات چی کار کنی. این حس، کاری باهات می کنه که صبح از خواب پاشی و بدون اضطراب از بالا  رفتن و بدون شرمندگی از سرازیر شدن، به کاشتن یه درخت یا یه بوته فکر کنی. چون می دونی همون جا که وایستادی اکسیژن می خوای یا مثلا فردای اون روز به این نتیجه برسی باید دونه های قهوه ات رو با کیفیت بهتر بگیری و خودت اون ها رو آسیاب کنی و یک کیک شکلاتی درست کنی و غروب چندتا از همسایه هات رو دعوت کنی تا بو و عطر قهوه و کیک شکلاتی فضارو پر کنه و بشینی کنار درختی که دیروز کاشتی، و در مورد صعود نکردن های بیخودی باهاش حرف بزنی.

بخاطر یک فنجان قهوه در لندن | مهراوه فیروز
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
اگر کسی به رستوران بیاید و به شما پیشنهاد دهد که در ازای دادن یک پیتزا به شما، در باقی عمر از شما سوء استفاده کند، به او خواهید خندید.

اما اگر شما در خیابان زندگی می کردید و روزهای متوالی چیزی نخورده بودید و شخصی با این پیشنهاد به نزد شما می آمد، این پیشنهاد برای شما قابل توجه بود.

ما در زندگی، همانقدر که به خود بها و ارزش می دهیم، ارزش داریم. در این صورت، هیچکس به اندازه ی خود شما نمی تواند از شما سوء استفاده کند...

زندگی خود را در هفت روز تغییر دهید | پل مکنا
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
هزارو یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پرو بالم از نسیم. بس که لطیف بودم توی  مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هرروز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند. روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم که تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگریزه ببارد.

یا لطیف!

این رسم دنیاست که اشک، سنگریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم دیده می شویم؛ اما لطافت هرچیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.
 
یا لطیف!

 کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی...

یا لطیف! مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.

در سینه ات نهنگی می تپد | عرفان نظرآهاری
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
ضرب المثلی تقریبا در همه فرهنگ های دنیا وجود دارد که می گوید: «زمانی که چشم نمی بیند، قلب هم احساس نمی کند..»

ولی من تاکید می کنم که این گفته اشتباه است. هرکس هرچه دورتر برود به قلب نزدیک تر خواهد بود. حتی اگر بکوشیم او را به فراموش بسپاریم! حتی اگر در غربت زندگی کنیم باز هم کوچک ترین خاطرات مربوط به اصل و نسب خود را به یاد داریم.

اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد.

یازده دقیقه | پائولو کوئلیو
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
نارسیس نام جوان زیبایی است در اساطیر یونان که دختری به نام اکو (انعکاس صدا یا به فارسی پژواک) بر او عاشق می شود و چون جواب نامساعد می شنود نفرین می کند که او عاشق کسی شود که هرگز نتواند به او برسد. پس او روزی عکس خود را در آب می بیند و برخود عاشق می شود. هرروز بر لب برکه ی آب می آید و با خود نرد عشق می بازد و شِکوه می کند که آخر تو که با من دوستی؛ وقتی می آیم می آیی، وقتی لبخند می زنم لبخند می زنی؛ پس چرا وقتی دستم را دراز می کنم تا دست تو را بگیرم آشفته می شوی و از من می رمی.

نارسیوس آنقدر در فراق خویش غصه می خورد و اشک می ریزد تا می میرد. پس حوریان و پریان صحرایی گرد او می آیند و می گویند «حیف است چنین جلوه ای از زیبایی به زیرخاک رود. بهتر است او را به گُلی تبدیل کنیم که پیوسته در کنار آب بروید و عکس جمال خود را در آب ببیند.» و او را به گا نارسیس تبدیل می کنند. (معنی نارسیس نیز «نرگس» است)

اصطلاح نارسیسم به معنی «خود شیفتگی» یکی از بیماری های روانی است و به کسانی گفته می شود که سخت و به طور بیمارگونه ای شیفته و بیقرار خویش اند.

در قلمرو زرین | حسین محی الدین الهی قمشه ای
 
پاراگراف کتاب (81) 
 

 
کیوان آهسته گفت: «من هرچه داشتم از دست دادم، چیزی برایم باقی نمانده. هیچ روزنه ی امیدی نیست. همه ی درها بسته شده اند. همه چیز تمام شده.»

فروغ ابروها را درهم کشید. آمد کنار تخت او. با ملایمت نگاهش کرد و گفت: همه ی زندگی همین است. همه چیز را به مرور از دست می دهیم. تنها می شویم ویاد می گیریم به تنهایی مان عادت کنیم. خیلی ها مثل تو هستند. در عین تنها نبودن شان تنها هستند، فقط خودشان خبر ندارند.

کیوان چیزی نگفت. فروغ ادامه داد؛ در این ناامیدی مطلق هم بالاخره روزنه ی امیدی پیدا می شود، اما باید صبور باشی. به پیدا شدن امید، امیدوار باش...

یادت نرود که... | یاسمن خلیلی فرد
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
مگر نه آنکه انتظارات ما موجب می شود باز در نتیجه گیری شتاب به خرج دهیم.. از آنجا که در موقعیتی نیستیم که خود قوانین طبیعی را به تجربه درآوریم، چه بسا به آسانی به نتایجی نادرست برسیم...

مثل اینکه من چون یک گله اسب سیاه دیده ام، خیال کنم تمام اسب ها سیاه اند؛ و یا چون هرچه کلاغ در عمرم دیده ام سیاه بودند، این دلیل آن نیست که کلاغ سفید وجود ندارد. در مورد علت و معلول بسیاری تصور می کنند رعد معلول برق است چون رعد همیشه در پی برق می آید، در حالی که واقعا رعد و برق همزمان روی می دهند. رعد و برق هردو نتیجه ی تولید الکتریسیته است.

دنیای سوفی | یوسِتین گُردِر
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
بله ممکن است دیگران رفتار مارا نفهمند، اما چه باید کرد؟!

اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آنها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند عملا انتظار دارند زندگی سطح درک آنها و نگاه آنها به زندگی باشیم. بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند. ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاش های بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.

هنر عشق ورزیدن | اریک فروم
 
پاراگراف کتاب (81)
 

 
بچه ها نگاهم می کنند. عروسک شادی را از دستش می گیرم و شکمش را فشار می دهم. عروسک گریه می کند. می گویم: مثل این!

باتری را از دلش درمی آورم و دوباره عروسک را فشار می دهم. می گویم: می بینی؟ اگر صدایت درنیاید حتی بدتر از عروسک بدون باتری هستی، بدون قلب. آن وقت می شود هرکاری با تو کرد. چون کسی نمی فهمد.

پرنده من | فریبا وفی
 
پاراگراف کتاب (81) 
انتشار یافته: 3
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
06:29 - 1395/05/19
خیلی خوب بود،انتخاب متن هاتون بینظیره
Iran, Islamic Republic of
09:40 - 1395/05/19
عالی بود این شماره
صدایت درنیاید حتی بدتر از عروسک بدون باتری هستی، بدون قلب. آن وقت می شود هرکاری با تو کرد. چون کسی نمی فهمد.
نارسیس و اکو جالب بود ....
اگر از کسی که دوست داریم دور باشیم حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد....برای همین ی سری آدما سر به زیر راه میروند نگاهشان به کسی نیفتد تا یادش....
همانقدر که به خود بها و ارزش می دهیم، ارزش داریم...ولی ی جاهایی آدم خودشو کوچیک میکنه که ...
Iran, Islamic Republic of
21:17 - 1396/02/10
کتاب ها عالی بامتن های انتخابی عالی ،دستتون درد نکنه
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج