پاراگراف کتاب (86)
۳۸۷۱۰۹
۲۳ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۵:۴۸
۵۰۸۷ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
***** 
من شوهرم را دوست دارم. اول دوستش نداشتم. تا مدت مدیدی دوستش نداشتم. آن همه سال پیش که از سرای دارلینگتن رفتم، هیچ باورم نمی شد که واقعا و حقیقتا دارم می روم. فکر می کردم این هم یک حقه ی دیگر است که دارم سوار می کنم آقای استیونز، برای این که لج شما را دربیاورم. وقتی آمدم این جا و دیدم که شوهر کرده ام، جا خوردم. تا مدت مدیدی غمگین بودم، خیلی هم غمگین بودم ولی بعد سال ها آمدند و رفتند، جنگ شد، کاترین بزرگ شد، آن وقت یک روز فهمیدم که شوهرم را دوست دارم. وقتی آدم این همه وقت با کسی سر کند، بالاخره به او عادت می کند.

بازمانده روز | ایشی گورو
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


هنگامی که کسی می پرسد: فلسفه به چه کار می آید؟ پاسخ باید ستیزه جویانه باشد، چرا که پرسش کنایه دار و نیش دار است. فلسفه نه به دولت خدمت می کند و نه به کلیسا، فلسفه به خدمتِ هیچ قوه ی مستقری در نمی آید. کار فلسفه ناراحت کردن است. فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و به هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست.

کار قلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردنِ پستی های اندیشه در تمامی اشکالش.

آیا جز فلسفه رشته ای هست که به نقد تمامیِ راز آمیزگری ها، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشد، همت گمارد؟

نیچه و فلسفه | ژیل دلوز
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


وقتی در سفر کتابی با خودت به همراه می بری، یک چیز عجیبی اتفاق می افتد؛ کتاب شروع می کند به جمع آوری خاطراتت. بعدها کافی است که تو فقط لای آن کتاب را باز کنی تا دوباره به همان جایی برگردی که کتاب را اولین بار خوانده ای. یعنی با خواندن اولین کلمات، همه چیز را به یاد می آوری: عکس ها، بوها، همان بستنی ای که موقع خواندن می خوری...

حرفم را باور کن، کتاب ها درست مثل نوارهای چسبناک مخصوص گیر انداختن مگس هستند. خاطرات به هیچ چیزی مثل صفحات چاپی نمی چسبند.

سیاه قلب | کورنلیا فونکه
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر، احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچک می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم که یک شلغمم. تلفن زنگ خورد. برش داشتم.

بله... آقای بلان شما یکی از برندگان قرعه کشی جوایز ما هستید.

عامه پسند | چارلز بوکوفسکی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟

+ منظورت را نمی فهمم.

فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.

+ آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می کند.

یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها، زیباترین زن ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.

چاه بابل | رضا قاسمی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


وقتی به اطراف خود نگاه میکنم، می بینم که همه چیز سرد و کثیفه! و مردم خسته و خشمگین هستند. خیلی وحشتناکه! دیگه نمیشه به بشر اعتقاد داشت. باید حتی ازش ترسید و متنفر بود!

گویی آدم دو هویت پیدا کرده؛ او میخواهد عشق بورزد و به جز این هم چیزی نمی خواهد، ولی چگونه ممکن است کسی را بخشید که مانند حیوان وحشی خود را روی شما می اندازد و نمی خواهد روح زنده ای را در وجود شما قائل شود و بر صورت شما مشت میزند! عفو کردن او محال است.

...نمی خواهم که با ستمگرها تبانی کنم، نمی خواهم که با سوار شدن بر پشتِ من برای آنها آموزشگاهِ زدنِ دیگران بشوم.

مادر | ماکسیم گورکی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


از هیچ سفری، دست خالی نباید بازگشت. کسی که به رویا می رود و تهی دست بازمی گردد، بدون نیروی تازه و اراده ی صیقل یافته، یک بیمار روانیست و خطرناک برای آینده یِ انسان؛ و کسی که می رود تا برانگیخته شود، تا طراحی کند، تا راه های مختلف را به طور ذهنی بپیماید، تا باور کند که رویا، برآوردنی و به دست آمدنیست و یا دست کم، تا حدّی قابل وصول است، او انسانیست خلاق، شاعر، سیاسی و سرشار از مهربانی و ایمان، او شناور در زیبایی هاست و مسافر باغ های گل محمدی.
 
او پرنده یی ست که بلند پریدن را تجربه می کند. شادی حق اوست – حتی اکر به جبر، تهی دستش کنند. حتی اگر دستش را از همه جا کوتاه کنند. او، رسم رویاندن دست ها را می داند. به رویا رفتن، حرارت دادن دست های یخ زده ی آرزوهاست. اگر یخ ها آب شود و دست ها را به کار نگیری، فلج خواهی شد، برای همیشه.
 
ابوالمشاغل | نادر ابراهیمی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


مارها قورباغه ها را می خورند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند. طولی نکشید که لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها!

قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند! حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند. ولیر تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

رساله دلگشا | عبید زاکانی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است.

اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی.

وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟

بادبادک باز | خالد حسینی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


شب، زمان مناسبی است که بیندیشیم چه کرده ایم تا جهان، بهتر و شفیق تر و دوست داشتنی تر از پیش شود.

اگر پاسخی هم نبود، باز شب وقت خوبی است که ببینیم از دستمان چه کاری برمی آید. لازم نیست کاری کنیم کارستان. می شود به امور دست به نقد و ساده پرداخت: تلفنی که هنوز نزده ایم، نوشتن نامه ای که بی خیالش شده ایم، تلافی کردن لطفی که نتوانسته ایم پاسخ دهیم. برای بخشیدن عشق، فرصت نامحدود است و در دسترس همگان.

زاده برای عشق | لئو بوسکالیا
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


گاه گاهی به فکر سوابق تحصیلی ام می افتم. بعد از جنگ جهانی دوم، مدتی به دانشگاه شیکاگو رفتم و مردم شناسی خواندم. آن روزها، به همه یاد می دادند که بین آدم ها مطلقا تفاوتی وجود ندارد. هنوز هم ممکن است همین چیزها را یاد بدهند. چیز دیگری که یادمان می دادند این بود که در دنیا آدم بد یا مضحک یا نفرت انگیز پیدا نمی شود. پدرم قبل از مرگ به من گفت: می دانی توی قصه های تو هیچ وقت آدم بد پیدا نمی شود. به او گفتم این همان چیزی است که بعد از جنگ در دانشگاه یاد گرفتم.

سلاخ خانه ی شماره ی پنج | کورت ونه گات
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


 جنگ جهانی اول مملو از فجایع دردناک بود اما فاجعه اصلی این نبود...

دلخراش ترین چیز این بود که جنگ جهانی اول هیچ چیز را حل نکرد. کسانی که در این جنگ کشته شدند ایمان داشتند که برای صلح میجنگند برای آخرین جنگ بشر مبارزه میکنند.

تاریخ قادر است آدم را بترساند اما اگر همه ی مردم با خود بگویند این فاجعه دیگر نباید تکرار شود آنگاه دیگر جان هیچ انسانی بیهوده تلف نخواهد شد.

جنگ جهانی اول | تری دیری
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا اینکه همه عمرت همیشه کمی رنج بکشی.

آدم هایی را می بینم که کمی غمگین هستند فقط کمی! اما همین خیلی کم کافی است تا همه چیز تباه شود!

می دانی با این سن و سالی که من دارم خیلی ازاین آدم ها می بینم.. مرد و زن هایی که  هنوز باهم زندگی میکنند گویی زندگی بی فایده و بی نورشان آن ها را با هم چفت کرده است! اصلا زیبا نیست! این همه کنار آمدن این همه تعارض! فقط برای این که روزی به خود بگویند: آفرین،آفرین! همه چیزمان را خاک کردیم، دوستانمان، رویاهامان و عشق هامان!

من او را دوست داشتم | آنا گاوالدا
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


کلیدها به همون راحتی که در رو باز می کنند، قفل هم میکنند. کاش یه تکه سنگ بودم. یه تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دست فروش دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسیِ کنار خیابان. کاش کسی بودم که تورا نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم.
 
کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزاربار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات رو در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی...

روی ماه خدا را ببوس | مصطفی مستور
 
پاراگراف کتاب (86) 
 


اشیا نباید لمس بکنند زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می گیرد، سرجایشان می گذارد، میانشان زندگی می کند. آن ها مفیدند؛ همین و بس.

ولی آن ها مرا لمس می کنند، و این تحمل نکردنی است. می ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده اند. حالا متوجه می شوم چیزی را که یکی دو روز پیش لب دریا، هنگام به دست داشتن آن سنگریزه احساس کردم، بهتر به یاد می آورم، یک جور دل آشوبه ی شیرین مزه بود. چه قدر ناگوار بود! و از سنگریزه می آمد مطمئنم، از سنگریزه گذشت و آمد توی دست هایم. بله، خودش است. درست خودش است. نوعی تهوع، توی دست ها.

تهوع | ژان پل سارتر
 
پاراگراف کتاب (86) 
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج