پاراگراف کتاب (91)
۴۰۵۹۳۶
۲۶ مهر ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۶
۵۵۵۹ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.

برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
***** 
...انسان موجودی است که بی هیچ راه که سرانجام برای آنکه گم نشود دروازه ها را به روی خود می بندد اما، شروعی از یک راه، مرگ راهی دیگر است. دوستان من، راه ها مدام ما را صدا می زنند.

راه ها ما را به مقصدی که خود می دانند می برند.. انسان می تواند بر سرگردانی اش آن سان چیره شود که اگر راهی بسته بود به راه دیگری برود. وقتی گم شد همان مکانی را که در آن ایستاده، شروع راهی تازه بداند. فقط کافی است که در روزمره اش گردباری بیندازد و تحول ایجاد کند!

آخرین انار دنیا | بختیار علی
 
پاراگراف کتاب (91) 
 

 
 آغاز زندگی چه بسیار با پایان آن تفاوت دارد! یکی مملو از آرزوهای دروغین و سرشار از لذت جسمانی، و دیگری میوه ی فرسایش و فساد کالبد و بوی مرگ. زندگی، تا آن جا که به خوشبختی و لذت مربوط می شود، راهی است دو بخشی؛ اول خوشی ها، رویاهای کودکی و سرور جوانی، و دوم ناخوشی ها، زحمات میانسالی، رنج و ضعف مداوم کهنسالی، و در آخر سکرات موت و پنجه در افکندن با مرگ. آیا همه ی این ها احساسی جز آن به دست می دهند که زندگی جز یک اشتباه دیگر هیچ نیست، نتیجه ی خبطی اندک اندک هویدا می گردد؟ عاقلانه ترین کار این است که زندگی را چون پنداری بیهوده، چون یک فریب بنگریم؛ افسانه ای که بس واقعی می نماید.

جهان و تاملات فیلسوف | آرتور شوپنهاور
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
سرنوشت چون مجسمه ای است که در وسط دشت نصب شده و روی آدم سایه انداخته و قسمتی از آن را تاریک نموده است. مادامی که ما در آن تاریکی زندگی میکنیم نقاط ضعیف روح و عادات و قیود تا پایان عمر ما را زیر همین سایه نگه میدارد و حتی ممکن است تاثیر این سایه در بعضی از افراد زیادتر باشد و با شدت بیشتری بر آنها حکومت نماید و براثر مواریث یا عادات کاملا مطیع تاثیر آن باشند. ما درون این سایه متولد شده و زندگی میکنیم و اگر گاه گاهی به نیروی تفکر و توجه به ضمیر خود را از زیر سایه این مجسمه بیرون کشیم و یا بهتر بگویم از فراز کوه عقل به پایین این مجسمه نگاه کنیم خواهیم دید که سراسر صحرا تاریک نیست و فقط حدود مجسمه روی سطح روشن صحرا مشخص و معلوم است.
 
بدبختی اگر به خردمندان حمله نماید روح آنها را بزرگ و تصفیه میکند؛ زیرا روشنایی روح خردمند تیرگی نمی پذیرد و هرگز ناامید نمیشود؛ زیرا خوشبختی و بدبختی مثل آبی است که از هر طرف وارد ظرفی شود شکل ظرف را به خود گیرد.

عقل و سرنوشت | موریس مترلینگ
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
اوایل ازدواجمان به چهره همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادرشوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد.
 
آن روز دعوای شدیدی بین ما درگرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می کرد ما را آرام کند. از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است.. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه این ها به سال ها پیش برمی گردد. من و مادرشوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست. به علاوه، رابطه من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت. اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره خوابیده او بود.

کجا ممکن است پیداش کنم | هاروکی موراکامی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
درحال صعود، برمی گردی نفس نفس زنان به دورو برت نگاه می کنی. به خودت میگی آفرین به خودم که این همه اومدم بالا. جز من، کسی پاش به این بالاها نرسیده؛ بعد توی برف، چند تا جای پا پیدا می کنی. آره، یه نفر قبل از تو اونجا بوده. چه به خدا ایمان بیاری، چه ازش ناامید شی، چه به یه زن اعتقاد پیدا کنی، چه ازش دلسرد شی، چه تمام فلسفه ها رو نهی کنی، چه با دو تا زن هم زمان زندگی کنی، چه خودت رو غرق زندگی دنیا کنی، چه از این عالم برحذر باشی، یا حتی اگه بری دکتر، بهت خبر بده که سرطان معده داری و چهارسال دیگه هم بیشتر دووم نمیاری...
 
همه ی این حالت ها رو یه نفر قبل از تو هم داشته. قبل از تو هم یه نفر باور داشته، شک داشته، خندیده، گریه کرده، توی فکر که بوده دستش رو توی دماغش کرده، درست عین تو، همیشه یه نفر قبلا همه ی این کارا رو کرده. به حال تو فرقی نمی کنه. می دونم، تو دفعه ی اولته. برای تو همه ی اینا مثِ برفِ نخوردس. اما برف پا نخورده، وجود نداره.

بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن |کورت توخولسکی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
رابطه ی آزادی و جنایت، همانقدر ناگسستنی است که حرکت هواپیما و سرعت آن. یعنی وقتی سرعت هواپیما به صفر می رسد، دیگر حرکت نمی کند؛ وقتی آزادی بشر به صفر میرسد، دیگر مرتکب جنایت نمی شود این واضح است. تنها راه رهایی بشر از شر جنایت، رهایی بخشیدن وی از شرّ آزادی است.

ما | یوگنی زامیاتین
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
زندگی یعنی سیرک. بچه شیرهای کوچولو، که شلاق بر تن شان می چسبد، تا به حلقه ی آتش نگاه کنند، تکه ای گوشت نیم پز آبدار، یک شلاق، حلقه ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک و بعد اراده ی پریدن. بچه شیرها زود یاد می گیرند که از حلقه ی آتش بگذرند، روزی می رسد به زودی که شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین کودکی را باز می گرداند تا شیر خسته، از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند. شاید زن ها این جوری مادر می شوند، و مردها این جوری پابه میدان مبارزه می گذارند. بعد اشاره ی یک شلاق کافی است که هرکس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند.

تماما مخصوص | عباس معروفی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
گاهی من یقین ندارم کی حق داره بگه فلان آدم چه وقت دیوونه ست، چه وقت نیست. گاهی پیش خودم میگم هیچ کدوم ما دیوونه ی دیوونه نیستیم، هیچ کدوم هم عاقلِ عاقل نیستیم، تا روزی که باقی ما با حرفهایمان تکلیفش را معلوم میکنیم. مثل اینکه قضیه این نیست که آدم چه کاری میکنه، قضیه اینه که اکثریت مردم چه جوری به کارش نگاه میکنند.

گور به گور | ویلیام فاکنر
 
پاراگراف کتاب (91) 
 

 
شانزده سالم بود که پول توجیبی و کادوی تولد و عیدی های دوسالم را جمع کردم گیتار برقی بخرم، بابا اجازه نداد. خیلی که اصرار کردم قبول کرد. گیتار و یک آمپلی فایر کوچک خریدم. همه ی تهران را گشتم تا معلم گیتار زن پیدا کنم. پیدا نشد. بابا اجازه نداد پیش مغلم مرد بروم. خودم تمرین میکردم. فایده نداشت. سیم های گیتار خیلی سففت بود. دستم را درد می آورد. نمی توانستم کوک اش کنم. صدایش بلند بود و خانواده را اذیت میکرد.
 
ناامید شدم. دو سال گذشت. گیتار کنار اتاق ماند و خاک خورد. برایش که مشتری پیدا شد، به اصرار مامان و بابا فروختمش. مامان گفت پول گیتار را دست بند طلا بخر و نگه دار، برایت بماند. دست بند را هنوز دارم. حتی بعد ازدواج که برای خرید خانه، همه ی طلاهایم را فروختم، نگه اش داشتم، همیشه هم دستم است. گاهی دختر دو سال و نیمه ام و لبخند می زند. می گوید: مامان چرا از دستت آهنگ می آد؟

کفش هاتو جفت کن | ضحی کاظمی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
هرکسی حق داره برای زندگی خودش تصمیم بگیره، این اصلیه که همه قبول دارن، یعنی هیچ کس تو این دنیا وصی و قیم لازم نداره. اما یه چیزای دیگه ام هست، آدم تنها واسه خودش زندگی نمی کنه. اگه غیر این بود که حرفی نداشتیم، اما دیگرونم هستن، اونایی که آدم به اون دل بسته س، یا اونایی که به آدم دل بسته ن، به هرصورت دیگرونم باید در نظر گرفت، بی اعتنایی به دیگران، فکر نمی کنم تنها وسیله ی راحتی و رهایی باشه...
 
واهمه های بی نام و نشان | غلامحسین ساعدی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
دنیای بدون زن می تواند شبیه چیزی مانند این باشد: مردان صورتشان را نه می شویند و نه اصلاح می کنند. مردان کار نمی کنند. کشوی کمد ما فقط حاوی چیزهای ساده ای مثل تی شرت، عرق گیر، جوراب و شاید هم یک کفش کتانی برای  مواقعی باشد که مجبوریم از منزل خارج شویم. هیچ نیازی به داشتن هیچ ظرفی نیست و غذایمان را در بشقاب یک بار مصرف کاغذی پیتزا و یک لیوان نوشابه همه چیز حل میشود. اسباب و لوازم منزل تا حد امکان کم است. فقط یک ماشین لباسشویی، یک یخچال و یک تلویزیون واقعا بزرگ؛ دستگاه کنترل از راه دور آن فراموش نشود.

مانند زن رفتار کن - مانند مرد فکر کن | استیو هاروی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز می‌آیند، باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند و خود را روی تو می‌افکنند.

و گرد تو را می‌گیرند و توی چشم و جانت می‌روند و همهٔ وجودت را پر می‌کنند و آن را می‌ربایند که دیگر تو نمی‌مانی،

که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی. آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند.

دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شده‌ای...

آذر ماه، آخر پاییز | ابراهیم گلستان
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
خدا از آدم های قالبیِ رام ِ خشکه مقدس یک بعدی بدش می آید؛ اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود ... به پای آدم عصیانگرِ خطاکارِ خونریز می افکند؟

علی چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم الیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟

یک شراب خوار بی بند و بار اما مرد و وفادار و باشعور، به همه ی این جمادات انسان گونه ی مقدس مآب بی عقل می ارزد.

خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خدا پرستی جبران کنند، بیزار است.

از آنهایی که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند، نفرت دارد.

هبوط | دکتر علی شریعتی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
این جور نیست که زندگی فقط به تاریکی و روشنایی تقسیم شده باشد.  یک منطقه ی میانی سایه دار هم هست. کار عقل سالم، تشخیص و فهم این سایه هاست. کسب عقل سالم هم قدری زمان و  تلاش می خواهد.

می دانی چی فکر می کنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می شود، ابدا مهم نیست که این خاطرات، به درد بخور باشد یا نه. فقط سوخت اند.

آگهی هایی که روزنامه ها را پر می کنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار تایی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه شان فقط کاغذند. آتش که می سوزاند؛ فکر نمی کند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخه ی عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی!

برای آتش، اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه شان یکی ست.

خاطرات مهم، خاطرات غیر مهم، خاطرات کاملا بدرد نخور؛ فرقی نمی کند. همه شان سوخت اند...

پس از تاریکی | هاروکی موراکامی
 
 پاراگراف کتاب (91)
 

 
یأس امید جسم است، آقای عزیز. یک جور یأس وجود دارد که حتی چنان چه ذهنی هم باشد،

لذتی خشن و شهوانی به آدم می بخشد. یأس ماده ای از جنس فیلم سینما است.

آدم یأس را می نوشد، شیرین است، شیرین، آن قدر شیرین است که دلش می خواهد دریایی از آن را بنوشد،

ولی هرچه بیشتر می نوشد، تشنه تر می شود و بیشتر قانع می شود که این تشنگی را نمی شود.

فرو نشاند، قانع می شود که شاید، این جا روی زمین، آدم راستی راستی توی جهنم است،

چون جهنم احتمالا تا حدودی همین تشنگی دائمی است. یأس آزارنده است.

یأس امید جسم است و آدم احتمالا وسوسه می شود که دعا کند:

پروردگارا، ما را به سوی یأس هدایت مکن.

میراث | هاینریش بُل
 
 پاراگراف کتاب (91)
انتشار یافته: 3
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
14:54 - 1395/07/26
خیلی قشنگ بود مخصوصا دستبند طلا
Iran, Islamic Republic of
15:52 - 1395/07/26
بسیار بسیار سپاس
Iran, Islamic Republic of
01:31 - 1398/01/08
لذت بردم .ممنونم . درود بر نویسنده های این کتاب ها درود و صد سلام
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج