هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!
۴۵۳۸۵۹
۲۹ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۸
۸۲۴۶ 
ژائو هاولانژ، در دوران ریاستش (و حتی بعد از آن) تاثیر شگرفی بر فوتبال دنیا گذاشت و البته بعدها مشخص شد که فساد سیستماتیکی را هم در زیر پوست فیفا پرورش داده است.
ماهنامه دنیای فوتبال: ژائو هاولانژ، حدود چند ماه پیش فوت کرد. مدیر مشهور ورزش دنیا که فوتبال و المپیک را تجاری کرد و نقش مهمی در افزایش درآمدهای جام جهانی و حتی المپیک داشت. هاولانژ، در سال 1974 به عنوان جایگزین سر استنلی راس، در راس فدراسیون جهانی فیفا قرار گرفت و به عنوان یک جهره بین الملی مطرح شد. او در دوران ریاستش (و حتی بعد از آن) تاثیر شگرفی بر فوتبال دنیا گذاشت و البته بعدها مشخص شد که فساد سیستماتیکی را هم در زیر پوست فیفا پرورش داده است.

پاول اودگارد، ورزشی نویس معروف نروژی، اندکی پیش از جام جهانی 2014 برزیل، یک گزارش بلندبالا در مورد زندگی و زمانه هاولانژ نوشت. گزارشی که در مجله فوتبالی «جوسیمر» نروژ چاپ شد و حالا با اندکی به روز رسانی و تغییر زمان برخی از فعل ها و به مناسبت درگذشت او در صد سالگی (16 آگوست 2016) منتشر می شود:
 
هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

سکانس اول؛ ورق بر می گردد

در اتاق هتلی در فرانکفورت، درست پیش از آغاز جام جهانی 1974، چهره شخص اول امپراطوری آدیداس (هورست داسلر)، ناگهان مثل گچ سفید شد. لحظاتی قبل همه چیز به کام بود و قرار بود صبح روز بعد، سر استنلی راس، برای بار دیگر به عنوان رییس فیفا انتخاب شود، داسلر، مسئول کارزار انتخاباتی او بود و چشم به قراردادهای سود آ.ر آتی داشت. اما اکنون، میهمانش به اطلاع او رسانده بود که بر روی اسب اشتباهی شرط بسته.
 
میهمان او در آن عصر، بلاگویا ویدینیچ یوگسلاو بود که هدایت مراکش را در جام 1970 به عهده داشت و آدیداس برای آن تیم، البسه ورزشی تهیه می کرد. او همچنین در این جام هم همین کار را برای تیم جدید ویدینیچ، یعنی زئیر، انجام داده بود. ویدینیچ هم لطف داسلر را با دادن شماره اتاق رقیب راس، که ار قضا در همان هتل اقامت داشت، جبران کرد. وقتی ساعتی بعد داسلر به اتاقش بازگشت، با خود بطری نوشیدنی ای برای جشن گرفتن انعقاد قراردادی جدید به همراه داشتم قراردادی که سرنوشت نه تنها فوتبال، بلکه تمامی ورزش ها را برای همیشه تغییر داد. گویی غول چراغ داسلر، آن هنگام در آن بطری سکنی می گزید.

فلش بک؛ جوانی پرجنب و جوش

ژان ماری فاوستین گادفروید د هاولانژ، یک برزیلی با نام غیربرزیلی بود. او پسر بزرگ خانواده مهاجر اهل بلژیک بود که اوایل قرن بیستم در ریو دو ژانیرو ساکن شدند. پدر سخت گیریش، از راه فروختن اسلحه های وینچستر به قشر مرفه ریو، امرار معاش می کرد و ژائو کوچولو در چندین رشته ورزشی به فعالیت می پرداخت و در دل آرزوی وکیل شدن نیز داشت. هیکل عظیم الجثه اش او را بدل به مهاجمی فوق العاده در فوتبال کرده بود که به تازگی داشت در برزیل محبوب اقشار مختلف مردم می شد.

هاولانژ می خواست ورزشکار حرفه ای شود، اما پدرش به هیچ وجه موافق نبود. او اعتقاد داشت برای مردان محترم، ورزش باید تنها یک تفریح آماتور باشد. بنابراین ژائو، تمرکزش را بر روی شنا، دیگر ورزش مورد علاقه اش معطوف کرد و به عنوان یک ورزشکار، در المپیک 1936 برلین حاضر شد. او که به دلیل مسافرت سه هفته ای با قایق بر روی اقیانوس اطلس، ناآماده بود و فاصله زیادی تا کسب مدال داشت، در بوکس خوش درخشید. اما نه در رینگ بازی ها، که در اسکله های هامبورگ؛ جایی که برای به دست آوردن پول لازم برای برگشت به برزیل، مجبور شد در مسابقات خیابانی شرکت  کند.

همان طور که گفته شد، او در المپیک افتخار خاصی کسب نکرد، اما تجربیاتش در آلمان برای او درسی گران بها بود. او شاهد ماشین پروپاگاندا، یوزف گوبلس و ایده آل گرایی آلمانی در برگزاری مسابقات بود. هاولانژ برای حضور دوباره در المپیک باید منتظر می ماند، زیرا شعله های جنگ جهانی دوم اندکی بعد شعله ور شد. او از فرصت به دست آمده برای به پایان بردن تحصیلش استفاده کرد، زیرا به پدرش در بستر بیمار قول داده بود که به رویای وکیل شدنش جامه عمل بپوشاند. او این بار در سال 1952 و در المپیک هلسینکی بازگشت، در رشته طاقت فرسای واترپولو، اما باز هم خبری از مدال نبود.
 
هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

فلش بک؛ مدیری بالفطره

هاولانژ در المپیک هلسینکی موفق نبود، اما داشت نام و نشانی برای خود در بین تصمیم گیران ورزش برزیل پیدا می کرد. بعد از فارغ التحصیلی، او مدیریت چندین شرکت اتوبوس رانی را به عهده گرفت و شهرتی به عنوان تاجری بی رحم، که ابایی از حذف رقبا ندارد، به هم زده بود. به شکلی همزمان، مدارج ترقی را در CBD (کنفدراسیون ورزش برزیل)، به عنوان رییس اتحادیه شنا، طی کرد و در سال 1958، به ریاست CBD رسید که در آن زمان، فوتبال و تیم ملی را زیرمجموعه خود داشت.

منصوب شدن هاولانژ به مقام ریاست CBD نقش بسیار پررنگی در بدل شدن برزیل به یکی از قطب های فوتبال داشت. او اطلاع چندانی از تاکتیک ها نداشت اما مهارت سازماندهی عجیبی داشت. در حالی که تا پیش از این، اردوهای آمادگی برای حضور در جام جهانی بسیار آمارتوگونه بود، کاروانی که به سوئد سفر کرد، احتمالا بهترین تدارکات را در بین تمامی تیم های ملی تاریخ داشت و حتی یک روان شناس با خود به همراه داشت.

سلسائو، جام های 1358 و 1362 را با اقتدار قهرمان شد. 1366 یک شکست بزرگ بود، اما هاولانژ، انگلیسی ها را متهم به خریدن جام کرد، گمانی که حتی امروز نیز در آمریکای جنوبی زنده است. وقتی در سال 1370، کارلوس آلبرتو، جام ژول ریمه را بالای سر برد تا جام برای همیشه متعلق به برزیل باشد، هاولانژ، رکورد سه قهرمانی از چهار جام ممکن را در دوران ریاستش تجربه کرد.
 
اما شاید او آن روز در استادیوم آزتک، سراسر پر از غرور و رضایت نبود، بلکه متوجه شده بود که چیزی در این بازی بزرگ در حال تغییر است. بازی ها به شکلی بی نظیر برای تمام دنیا مخابره می شد، از تلویزیون و به شکل رنگی. و شاید همان زمان بود که متوجه شد که هر جا که مردم به آن چشم می دوزند، اسپانسرها می خواهند که آن جا باشند. وقت آن رسیده بود که نوک پیکانش را بالاتر بگیرد. زمان آن بود که برای ریاست فیفا تلاش کند و دقیقا می دانست که چگونه این هدف را اجرایی کند.

سکانس دوم؛ دوران مدرن ورزش شکل می گیرد

چیزی که دسالر و تقریبا همه به آن توجه نکرده بودند، اما ویدینیچ دیده بود، این بود که هاولانژ علی رغم ترسش از پرواز، به 86 کشور جهان سفر کرده بود که شاید کشورهای بزرگی از نظر فوتبالی نبودند، اما رای شان به اندازه انگلستان، فرانسه یا ایتالیا ارزش داشت. استنلی راس، تمرکزش بر روی اروپا بود و به این تعداد قابل توجه از رای دهندگان توجهی نمی کرد. در نهایت همین سبب سقوطش شد.

هاولانژ در سفرهایش اغلب با خود، تیم ملی حالا دیگر معروف برزیل را به همراه می آورد و اگر این کافی نبود، همیشه یک چمدان پول نیز در آن نزدیکی بود، پول CBD.

پله، همه جا به دنبال هاولانژ رفت و بعدتر اظهار کرد که هاولانژ برای او همانند پدر بوده است. البته تعجبی نداشت، زیرا هاولانژ، پله را که پول هایش را به خاطر سرمایه گذاری های اشتباه به باد داده بود، از نظر اقتصادی نجات داد. سفرها به همه جای دنیا بود. ایالات متحده، حوزه کاراییب، آسیا، اقیانوسیه. اما مهم ترین مقصد آن ها، آفریقا بود، جایی که رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی، مغضوب تمامی قاره بود، اما سر استنلی راس را به عنوان حامی خود داشت و از این رو بسیاری از کشورهای تازه استقلال یافته آن قاره، نظر مساعدی روی آن ها نداشتند.

برای این کشورها، فوتبال راهی برای القای حس ملی گرایانه و وطن خواهی بود، در مقابل اروپاییان استعمارگری که بی توجه به مرزهای فرهنگی و نژادی، کلونی های خود را تقسیم و تکه پاره کرده بودند و استنلی راس، بی شک یک استعمارگر سنتی و محافظه کار بود. در دوران ریاست وی بر فیفا هیچ قاره ای به جز اروپا و آمریکای جنوبی، سهمیه قطعی در جام جهانی نداشت. این درست اهرم فشار رویایی برای هاولانژ بود که می توانست با افزایش تعداد تیم های شرکت کننده در جام جهانی، به این کفندارسیون ها سهمیه مشخصی در رویدادی بدهد که در حال بزرگ تر شدن از المپیک بود.
 
 هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

او که عضوی در کمیته المپیک بود، متوجه حس عمیق آفریقایی ها نسبت به مسئله کنارگذاشته شدن و نژادپرستی شده بود. نقطه عطف کارزار انتخاباتی او، زمانی بود که موفق شد رییس CAF (کنفدراسیون فوتبال آفریقا)، تسمای اتیوپیایی را متقاعد کند که همه اعضای کنفدراسیون آفریقا به او رای دهند. با این حال، انتخابات بسیار نزدیک بود و به دور دوم کشیده شد، اما در عین شگفتی همگان، ژائو هاولانژ، به عنوان رییس جدید فیفا انتخاب شد.

این برای اولین بار بود که دو نفر و بیش تر، برای ریاست فیفا رقابت می کردند و شوالیه اشراف زاده قصه ما، دینامیک انتخابات را به خوبی درک نکرده بود. هاولانژ در نقطه مقابل، زیر و بم انتخابات را به خوبی درک کرد و با مانورهای به موقع، گزینه محتمل تر را شکست داد تا هفتمین رییس فیفا شود.

در ابتدا بسیاری این انتخابات را تنها تغییری دیگر در رقابت دیرینه اروپا و آمریکای جنوبی تلقی کردند، اما هاولانژ به زودی نشان داد که این تنها آغاز نقشه او برای حکمرانی بر جهان است. ترکیب هاولانژ و داسلر، ترکیبی مهلک و کارا بود.

هاولانژ، کیاست و زیرکی یک سیاستمدار و مدیر را داشت و داسلر، یک سرمایه گذار آینده نگر با ارتباطات گسترده بود که به خوبی هاولانژ را تکمیل می کرد. در کنار یکدیگر و با حضور پاترکی نلی، که یک بازاریاب جوان و دستیار داسلر بود، به همگان نشان دادند که چیزی که راس از آن غافل بود، چیزی فراتر از سیاست های فوتبال بود. آن سه، فرمولی را طراحی کردند که ثمره اش معدن تمام نشدنی طلا بود؛ تجاری سازی جام جهانی (و بعدها المپیک).

سکانس سوم؛ حکمرانی آغاز می شود

همان طور که در کتاب دیوید گلدبلت شرح داده شده است، فرمول آن ها چهار رکن داشت. اول؛ حق اسپانسرینگ جام بزرگ، تنها به بزرگ ترین شرکت ها داده خواهدشد. دوم؛ تنها یک شرکت در هر زمینه، حق اختصاصی را دارا خواهدبود.

این به این معنی بود که تنها یک شرکت تولیدکننده نوشابه، یک شرکت تولیدکننده لوازم الکترونیکی، یک شرکت کارت اعتباری و... خواهیم داشت. سوم؛ فیفا اختیار کامل فروش این حقوق را خواهدداشت. کشور میزبان باید از تصمیم فیفا تبعیت کند، حتی اگر ان ها طرفی باشند که برای همه چیز هزینه کرده اند. و در آخر، فیفا مستقیما تمامی این کارها مدیریت نمی کند، بلکه از واسطه استفاده می کند. به هیم دلیل داسلر، شرکت ISL (International Sport and Leisure) را تاسیس کرد. فیفا نیز حقوق اسپانسرینگ را به ازای مبلغ ثابتی، به ISL واگذار کرد، و آن شرکت، خود با هر یک از اسپانسرها مذاکره می کرد و به توافق می رسید.

عمل مشابهی برای حقوق پخش تلویزیونی انجام شد که زمان ثابت کرد در نهایت به بخش سودآورتری تبدیل خواهدشد. اما فیفا با سهم خود چه می کرد. آن هم در حالی که هزینه اجرایی ساختن استادیوم ها یا زیرساخت ها با آن نبود؟ این سهم بین همه فدراسیون هایی که از هاولانژ حمایت کردند، تقسیم می شود. بخشی از آن صرف برنامه های توسعه زیرساخت شد، اما رازی که بانگ رسواییش به زودی بلند شد، این بود که بخش بزرگی از آن پول ها، به جیب کسانی می رفت که می توانستند زمینه ساز انتخاب دوباره هاولانژ شوند؛ یک ماشین قدرت و ثروت بی نقص. هیچ کس نتوانست تهدیدی باشد برای هاولانژ، که در دوران ریاستش که تا سال 1998 طول کشید؛ سالی که هاولانژ تصمیم گرفت که زیردست وفادار خود، سپ بلاتر را به قدرت برساند.

رقیب بلاتر در آن سال، لنارت یوهانسن، رییس سابق یوفا بود. اما پیرمرد سوئدی که تاکید کارزار انتخاباتش بر روی مبارزه با فساد مالی بود، در دامی افتاد که پیش تر راس افتاده بود. سخنرانی نژادپرستانه او در تلویزیون سوئد، به مذاق خیلی ها خوش نیامد. با این همه، امیدهای او از ابتدا چندان زیاد نبود، زیرا هاولانژ به سرعت به اعضای فیفا یادآوری کرد که به یاد بیاورند در زمان ریاست او چقدر ثروتمندتر شده اند.

سکانس چهارم؛ خوب، بد، زشت!

که یر رادنج (خبرنگار و ستون نویس مورد احترام و باتجربه ورلد ساکر) در مورد او می گوید: «هاولانژ، باعث افتخار ماکیاولی می شد. درست پیش از آن که از سِمَتش کناره گیری کند، سوییس و فرانسه، هر دو آمادگی خود را برای میزبانی جام جهانی 1998 اعلام کردند. با اعطای میزبانی به فرانسه، و ریاست فیفا به سپ بلاتر سوییسی، او هر دو طرف ماجرا را راضی نگه داشت. هرچه باشد، او پیش تر با انتقال مقر دائمی فیفا به زوریخ، حمایت سوییسی ها را با خود داشت. این مسائل، تخصص هاولانژ بود. او می دانست با دوست و دشمن از چه دری وارد شود. جالب این که او حتی نشان واسا، بالاترین نشان سوئد را هم دریافت کرده بود.»
 
 هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

هاولانژ، فیفا را همانند سلسائو متحول کرد. وقتی راس بر سر کار بود، فیفا تنها یازده کارمند تمام وقت داشت، هاولانژ این تعداد را به چهارصد نفر رساند. مرجع قانون گذاری فوتبال جهان، از یک کلوب افراد خبره، به یک سازمان حرفه ای مبدل شد. و پول همین طور به آن سرازیر می شد. وقتی بلاتر در سال 98 کنترل امور را در دست گرفت، هاولانژ خود را رییس افتخاری مادام العمر فیفا کرد.
 
او دنیا را فتح کرده بود، همان طور که شاید نزدیک ترین حامیش، خولیو هومبرتو گروندونا آرژانتینی، زمانی درپاسخ به این سوال که آیا مایل است در فضای سیاسی کشورش فعالیت کند، گفت: «من نایب ریسی فیفا هستم. این یعنی من نایب رییس جهان هستم! من خیلی قدرتمندتر از رییس جمهور آرژانتین هستم!» پس درواقع، هاولانژ، رییس جهان بود.

اما مگر هورست داسلر، پایانی بر شیر بیشه بودن هاولانژ بود. زیرا پس از آن که مدیر آدیداس درگذشت، ISL دیگر نتوانست مانند قبل، ارزیابی درستی از ارزش واقعی حقوق خریداری شده از فیفا و بازار داشته باشد و در نتیجه ورشکست شد. این منجر به دادگاهایی در سوییس شد که نگاهی به گردش مالی شرکت انداختند.
 
تحقیقات نشان از فساد گسترده می داد. این فساد آن زمان مطابق قوانین سوییس غیرقانونی نبود، اما گزراش دادگاه، نام هاولانژ، ریکاردو تکسیرا (داماد هاولانژ و رییس کنفدراسیون فوتبال برزیل) و نیکولاس لئوز (رییس اتحادیه فوتبال پاراگوئه) را به عنوان منتفعان ذکر کرد. بلاتر، هاولانژ را متقاعد کرد که از سِمَت ریاست افتخاری فیفا کناره گیری کند و ژائو پیش از آن که مجبور شود، از سمتش در کمیته المپیک هم استعفا داد.

هاولانژ در نگاه اروپا، به عنوان یکی از فاسدترین و دیکتاتورمآب ترین مسئولان فیفا شناخته می شود و یکی از دلایل این وجهه،گزارش های تحقیقی روزنامه نگارانی همچون اندرو جنینگز، مولف کتاب «خطا- دنیای مخفی فیفا»، است که پرده از فساد گسترده و مهندسی و سیستماتیک انتخابات در فیفا برداشت. جنینگز، همچنین به عنوان شاهد در مجلس سنای برزیل، علیه هاولانژ و تکسیرا، در خصوص استفاده غیرقانونی از قدرت شهادت داد. اما خارج از اروپا، بسیاری عقیده دارند که غربی ها، خصوصا انگلیسی ها، یک طرفه به قاضی می روند و چشم بر روی کارهای مثبت او بسته اند.

فرناندو دوارته، ژورنالیست برزیلی، در این خصوص می گوید: «بسیاری، حتی در برزیل، فکر می کنند که پول ها در نهایت به جیب افراد ثروتمند و کثیف می رود. اگر این حتی تا حدی درست باشد، فوتبال در بسیاری از کشورهای فقیر پیشرفت زیادی داشته است. اگر فردی مانند راس بر سر کار می ماند، چنین وضعیتی ممکن نبود. به غیر از این، تصور پنج قهرمانی برزیل در جام جهانی نیز بدون او سخت است، زیرا او مسبب طرح برپایی و گسترش زمینه های کوچک شهری بود. این دلیل اصلی موفقیت بزیل در فوتبال است.»

شاید هاولانژ هیچ کجا به اندازه آفریقا مورد احترام نیست. آرجون وهدوا، که وکیل ورزشی است، تاکید می کند که چگونه هاولانژ با یونیسف همکاری کرد تا برنامه های زیربنایی فوتبال در قاره را گسترش دهد: «او می دانست که گذاشتن یک توپ فوتبال جلوی یک کودگ گرسنه، بی معنی است. بدون آموزش و تغذیه، هر پروژه ای محکوم به شکست است. او بیش از آن چه دیگران فکر می کنند، نگران این بود که پول ها درست خرج شوند.»

هاولانژ، زندگی در معرض توجه را دوست نداشت. او از زندگی خصوصیش در مقابل رسانه ها، به شدت حفاظت می کرد و افراد بسیار معدودی او را به خوبی می شناختند. نلسون رودیگز، که نویسنده بیوگرافی اوست، شاید کسی بود که توانست بیش از همه به او نزدیک شود، اما حتی او هم سال ها نتوانست کتابش را منتشر کند. یک جمله بحث برانگیز کافی بود تا هاولانژ تهدید به شکایت کند. و رودریگز می دانست که بازنده این بازی او خواهدبود. شما نمی توانید با هاولانژ در بیفتید.
 
 هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

بیش تر افرادی که او را ملاقات کرده اند، وی را فردی سرد و با اخلاق پدرمآبانه یافته اند. دوارته، در این خصوص می گوید: «هیچ کس او را ژائو صدا نمی زند. در برزیل که همه یک لقب دارند، این نشانه بزرگی است. در چند باری که او را ملاقات کردم، گویی با Darth Vader [آنا کین اسکای واکر؛ شخصیتی منفی در سری جنگ ستارگان] حرف می زدم. او همیشه از بالا صحبت می کرد، انگار بر روی سِن است. همکار من که یک بار قرار ملاقات داشت، از ورودش ممانعت به عمل آمد. زیرا هاولانژ می گفت برهنه است؛ اما او فقط کراوات نزده بود!»

با همه این ها، تنها در سال های اخیر وجهه او نزد عوام برزیل، به فردی فاسد تنزل یافت، اما همچنان در جنگل شخصیت های فاسد، در قبال او اغماض می شود. او دشمنی سرسخت برای کسانی بود که علیه اش به مقابله بر می خاستند، اما دوستی وفادار برای متحدانش هم به شمار می رفت. البته برای کسانی که به او وفادار می ماندند. دامادش، تکسیرا، توسط او جلال و جبروتی یافت، اما طعم خشم هاولانژ را پس از جدایی از دخترش- که تنها فرزندش بود- چشید. پله نیز طعم گذر کردن از هاولانژ را چشید، با این که نافرمانیش غیرمستقیم بود. وقتی ستاره سابق برزیل، به رقیبی برای امپراطوری حقوق تلویزیون تکسیرا تبدیل شد، هاولانژ از تایید او برای جام جهانی 1994 آمریکا خودداری کرد.

حتی در پشت صحنه، او قدرتش را در فوتبال برزیل اعمال می کرد. وگرنه چگونه نوه اش، جوآنا، می توانست بدون ذره ای تجربه در ورزش، عضو کمیته جام جهانی شود؟ البته اگر بخواهیم صادق باشیم، او تجربه داشت و به پدر بزرگش در قرعه کشی جام 1978 کمک کرده بود، در حالی که سه سال سن داشت!

جوکا فوری، یکی از معروف ترین و مورد احترام ترین خبرنگاران برزیل، اعتراف می کند که قضاوت کردن هاولانژ، موضوعی غامض و پیچیده است: «او قطعا سزاوار تحسین برای تبدیل برزیل به یکی از غول های فوتبال است. اما او همچنین مسئول هرج و مرجی است که امروزه در فرهنگ حاکم در فیفا و فوتبال داخلی برزیل می بینیم.»

فوری، دهه ها علیه فساد و سوءمدیریت تکسیرا، به عنوان عامل اصلی این قضیه مبارزه کرده است و هاولانژ را به دلیل حمایت از او مقصر می داند: «این که شما یک عضو خانواده را که هدفی جز ثروت اندوزی ندارد، بر صدر فوتبال برزیل منصوب می کنید، پیامی را می فرستد که می گوید برای موفق شدن، باید مثل او باشید. بنابراین هاولانژ باید مسئولیت فرهنگ پر از افساد و سوءمدیریت امروز را بپذیرید.»

هاولانژ در ابتدا با رژیم نظامی همکاری داشت و در جریان برگزاری جام 1978، همکاری او با حکومت نظامی سرکار در آرژانتین، مشکلات زیادی برای وجهه فیفا پدید آورد. اما وی الزاما دست راستی و یا وفادار به رژیم نبود. وقتی که وی مسئول CBD بود، او به طرزی شگفت انگیز، یکی از سرسخت ترین منتقدانش را به هدایت سلسائو منصوب می کرد؛ خبرنگار کمونیست، ژائو سالدانیا.
 
او بعدتر و در حین جنگ سرد، تلاش زیادی برای بازگشت دوباره چین کمونیست به المپیک و مجامع فوتبالی کرد. این عمل موجب خشم دیکتاتور وقت برزیل، امیلیو مدیچی شد و نزدیک بود به قیمت عزل شدن هاولانژ از ریاست CBD در انتهای دهه شصت تمام شود. این قضیه احتمالا در تصمیم او برای نامزدی در انتخابات ریاست فیفا بی تاثیر نبود.

کسی شک ندارد که هاولانژ طوری فیفا را اداره می کرد، گویی تجارت شخصی خودش را هدایت می کند و عدم شفافیت و فساد مالی امروز، زاییده آن مدیریت است. اما آیا تمامی این ها عمدی بود؟ کریستین آیزنبرگ، استاد اقتصاد ورزش در دانشگاه دوربان، اعتقاد دارد که سیاست های او همان اندازه که بازی قدرت و طمع بود، ناشی از شرایط و نیاز نیز بود: «هدف هاولانژ و قولی که او به فدارسیون هایی که به او رای داده بودند، داد، این بود که جام جهانی را حقیقتا جهانی سازد. برای آن که همه آن ها را بگنجاند، او نمی توانست چندان درباره حقوق بشر سخت گیر باشد.

در زمانی که المپیک در دوران جنگ سرد، تحریم های فراوانی را تجربه می کرد، جام جهانی به مراتب کم تر با این مشکل مواجه بود. عواقب آن کارها، رشوه ها و تهدیدهایی بود که جای خود را در کمیته های تصمیم گیری فیفا باز کرد. شرایط، مخلوطی از فضای سیاسی مناطق مختلف جهان بود و جایی برای آن هایی که تفکرات ایده آلیستی و یا ارزش های دموکراتیک داشتند، نبود.»

البته این سیاست موجب  این شد که هاولانژ، بی رقیب باشد. و این خودِ او بود که اصرار زیادی بر این داشت که دامنه فعالیت فیفا، غیرسیاسی باشد و هیچ دولتی نتواند در کار فدراسیون های فوتبال دخالت کند.
 
هاولانژ؛ اسطوره مدیریت یا جرثومه فساد؟!

یادگاری های هاولانژ برای فوتبال دنیا

به زبان ساده، اگر به رییست وفادار می ماندی، محافظت می شدی و جیبت پر می شد. اما کسی نمی تواند منکر پیشرفت شگفت آور دنیای فوتبال، در دوران ریاست هاولانژ شود. او خشت تورنمنت هایی مانند جام جهانی زیر بیست سال و زیر هفده سال، جام جهانی زنان و جام کنفدراسیون ها را بنا نهاد. تمامی این تورنمنت ها برای فیفا هزینه آور هستند و نه محل درآمد.

شاید مهم ترین تاثیر او، حرفه ای کردن فعالیت فیفا، به عنوان یک سازمان بود. او زیربنای حقوقی فعالیت فیفا در بسیاری از حوزه ها را مدون کرد که پیش از او به آن اشاره ای نشده بود.

سکانس پایانی

آیا ما پایان Darth Vader را مشاهده کردیم؟ خب، حتی پس از خانه نشین شدن بعد از ماجرای فساد ISL، او در پشت پرده نقش زیادی در اعطای میزبانی جام جهانی به برزیل و المپیک تابستانی به ریو داشت. او انگار با عزراییل نیز طرح دوستی ریخته بود. وقتی هاولانژ هنوز جزیی از خانواده المپیک بود، به دیگر اعضای کمیته المپیک قول داده بود که آن ها را برای جشن تولد صد سالگیش، درست پیش از المپیک ریو، به ساحل کوپاکابانا دعوت کند. او شنای روزانه اش را حتی در سن 99 سالگی قطع نکرد.

در این اواخر دیگر قدرتی در ورزش نداشت و فردی فراموش شده در برزیل بود. حتی یکی از استادیوم هایی که در ریو به نام اوست، از طرف مردم به نام دیگری خوانده می شود (حتی جنبشی برای تغییر نام رسمی آن به وجود آمده است). حس بی اهمیت بودن، احتمالا او را بیش از انتقاد می آزرد، اما، اما جوکا فوری، حس ترحمی به او ندارد: «او پایانی را که سزاوار بود، دریافت کرد، بدون دوست.»

اما شاید رادنج، دوگانگی رییس اسبق فیفا را به بهترین شکل توصیف کرده است: «هاولانژ خاص بود. بدون آینده نگری و رهبری او، ورزش مدرن، جایی که اکنون ایستاده است، نمی بود. تصویر او در رسانه های امروز، بیش از اندازه ساده است. او محصول زمانه خود بود، چه در برزیل و چه در سطح بین المللی. او از نردبان فرهنگی که وجود داشت، برای کسب قدرت بالا رفت. قدرتی که فوتبال و شخص او را بسیار ثروتمند ساخت!»
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج