پاراگراف کتاب (110)
۴۸۷۹۷۴
۰۹ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۴:۱۱
۸۱۵۴
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
*****
خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه با هم زندگی می کردند. نیمه شبی در حال چریدن علف، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند. شتر چون متوجه خطر گردید رو به خر کرد و گفت: ای خر خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!

خر گفت: اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سردادن من است. شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد تا مبادا به دست انسانها بیافتند.

خر گفت: متاسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت میدانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!

پس خر بی محابا نعره های دلخراش برمیداشت. از قضا کاروانی که در آن موقع از ان آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان گردیدند و آدمیان هردو را گرفته و در صف چارپایان بارکش گذاشتند.

صبح روز بعد در مسیر راه، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانیده و شتر را به آب راندند.

چون شتر به میان عمق آب رسید شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود.

خر گفت: ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق میشوم.

شتر گفت: خرجان، من عادت دارم در آب رقصم!! ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!

خر بیچاره هرچه التماس کرد اما شتر وقعی ننهاد. خر گفت تو دیگر چه رفیقی هستی؟!

شتر گفت: چنانکه دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!

امروز زمان رقص ناساز اشتر است!

شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و در آب غرق ساخت. شتر با خود گفت: رفاقت با خر نادان، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشید!

امثال و حکم | علی اکبر دهخدا
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
مملکتی که تیراژ کتاب در آن شده پانصد ششصد جلد، مردمانش نباید دکتر بروند؟ یعنی صفا می کنیم برای خودمان. کتاب فروشی ها می شود پیتزافروشی، کتابخانه ها حداکثر شده قرائت خانه ی پشت کنکوری ها، تیراژ کتاب لای باقالی، کتاب خوان ها (اگر بیابیم) اهالی مریخ اند، ما هم که باحالیم! همه هم که شیرین زبان و طناز و بذله گو، از طرف می پرسی آخرین کتابی که خوانده ای کی بوده؟
 
می گوید میخواستم آخرین درسم را پاس کنم. بعد هم هرهر می خندد طوری که بیست و یک دندان خراب از مجموع سی و دو دندانش را می شود شمرد. خب کتاب نمی خوانی که مسواک هم نمی زنی بعد می شود این و نق می زنی به قیمت دندانپزشکی!

چقدر خوبیم ما | ابراهیم رها
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
آنتونیوی پیر به من می آموزد که هرکس به اندازه دشمنی که به مبارزه برمی گزیند، بزرگ است؛ و به بزرگی ترسی که بر او چیره میشود، کوچک. دشمنی بزرگ را برگزین! این انتخاب تو را وادار می کند که برای مقابله با آن رشد کنی.
 
هراست را حقیر کن تا اگر رشد کرد، باز برای تو حقیر باشد. آنتونیوی پیر این سخن را در یک بعدازظهر بارانی ماه مه، در یکی از ساعاتی که در آن تنباکو و سخن فرمان می راند، به من گفت. دولت از خلق مکزیک می هراسد، از همین رو است که این همه سرباز و پلیس دارد. هراس او عظیم است؛ در نتیجه، خود بسیار حقیر. ما از فراموشی هراس داریم. از این که قدرت درد و خون را دست کم گرفته باشیم. با وجود این، بزرگ هستیم.

حکایت های آنتونیوی پیر | مارکوس
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
پیش از این، تو چون شاعری خوب و کهنه سرا می گفتی: قلب تو خانه ی من است و همین مرا بس است. اکنون می خواهی خانه ای چون کاروانسرای شاه عباسی داشته باشی؛ اما، محبوب من! انسان در خانه ی خود فقط زندگی می کند؛ در آن مسابقه ی اسب دوانی که نمی دهد.

محبوب من! بدان که دنیا آنقدر بزرگ نیست که هرکس شهر کوچکی را خانه ی خویش بنامد. خانه های خیلی بزرگ متعلق به کسانی است که بیماری های لاعلاج دارند.

رونوشت، بدون اصل | نادر ابراهیمی
 
پاراگراف کتاب (110) 
 

 
یک افسانه ی صحرایی، از مردی می گوید که می خواست به واحه ی دیگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردنِ شترش. فرش هایش، لوازم پخت و پز، صندوق های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت. وقتی می خواستند به راه بیفتند، مرد پرِ آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.
 
پر را برداشت و بر پشتِ شتر گذاشت؛ اما با این کار، جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد.

حتما مرد فکر کرده است شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر میکنیم، نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پُر از درد و رنج را لبریز کرده.

مکتوب | پائولو کوئیلو
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
ترس از مرگ توجیهی است از دلبستگی بی حد و حساب به آنچه که در وجود انسان زنده است و همه افرادی که حرکات لازم برای زنده ماندن و زندگی کردن را از خود نشان نداده اند و همه آنهایی که می ترسند و به ناتوانی میدان می دهند، این ها همه از مرگ می ترسند زیرا این مرگ پاداش حیاتی است که آنها در آن دخالتی نداشته اند.
 
آنها نه تنها به اندازه ی کافی زندگی نمی کنند، بلکه حتی از اصل چیزی به نام زندگی نداشته اند، و مرگ حرکتی است که اب را تا ابد از مسافری که بیهوده برای فرونشاندن تشنگی اش به دنبال آن است، باز می دارد.

اما، برای دسته ای دیگر حرکتی عطوفت بار و حیاتی است که با خندیدن به حق شناسی ها و تمردها، هم پاک کننده است هم انکارکننده.

خوشبخت مُردن | آلبر کامو
 
پاراگراف کتاب (110) 
 

 
شخصی را به معبدی برده، می خواستند قدرت خدایان را به وی نشان دهند و به ایمان بیاورند. برای این کار، لوحه های نذر کسانی را که به علت نذر برای خدا از طوفان نجات یافته بودند به وی نشان می دادند ولی او به همه این ها پاسخ بسیار خوبی داد و گفت: پس لوحه آن ها که نذر کردند و با وجود این غرق شدند کجاست؟
 
تمام خرافات از قبیل عقیده به احکام نجوم و رویاها و تفالات و غیب گویی ها و امثال آن به هم شبیه است. عقیده به این خرافات از اینجا ناشی شده که فقط یک بار یا در یک قضیه نتیجه مثبت داده است ولی هیچکس دفعات بی شماری را که این خرافات نتیجه منفی داده است در نظر نمی آورد!

نو ارغنون | فرانسیس بیکن
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
بشر در سایه تمدن، نه تنها تشنه به خون تر از سابق شده است، بلکه به صورت زشت تر و پست تری سفاک گردیده است.
 
خیلی رزیلانه تر و پست تر از آنچه در سابق بود. سابق در خون ریزی هایی که میکرد عدالت و حقانیت می دید و با وجدانی آسوده همنوعش را می کشت وقتی، دست به کشتن کسی می زد که عقیده داشت که می باید او را بکشد، ولی حالا با این که مدت هاست می داند قتل کاری است بسیار پلید و زشت، اما خیلی بیشتر از پیش دست به خون ریزی می زند. خب کدام خون ریزی شناعتش بیشتر است؟ خودتان قضاوت کنید.
 
یادداشت های زیرزمینی | فئودور داستایوفسکی
 
 پاراگراف کتاب (110)
 

 
او حقیقت بازی را دریافته بود و آن؛ چیزی نبود جز دانستن هدف بازی. پیروزی، شکست دادن حریف.

عشق به بازی، عشق به هنری است که از طریق آن، زندگی می کنی. باید بخواهی پیروز شوی، بدون بهانه و فریب خودت. تنها در این صورت است که حق داری به بازی خود، عشق بورزی.

نیاز به پیروزی، در کل زندگی وجود دارد. در هر حرکتی، در هر گفتگویی، در هر مواجهه ای بین انسان ها.

بیلیارد باز | والتر تویس
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
اگر ضمانت شود که در آینده ای نزدیک، دوران بازسازی و رشد همه جانبه ای در یک مملکت آغاز می شود، شرایط جدید الزاما موفقیت های شخصی افراد را تضمین نخواهند کرد.

اما تنها یک نظر اجمالی نشان می دهد که از بین میلیونها نفر افرادی که برای بهبود زندگی خود تلاش می کنند، گروه کوچکی به موفقیت می رسد.

علی رغم موقعیت های روزافزونی که در دو دهه اخیر به وجود آمده است، هنوز اکثریت مردم در همان حد متعارف دست و پا می زنند و در دوره ی بازسازی آتی نیز بیشتر افراد همچنان گرفتار ترس، نگرانی، عدم کفایت، ناتوانی در تحقق بخشیدن به خواستهایشان و احساس عدم اعتماد به نفس خواهند بود.

نتیجه آن است که تلاش آنها نتایج محدودی به بار خواهد آورد و نتایج محدود، شادمانی محدود به همراه خواهد داشت.

جادوی فکر بزرگ | دکتر د شوارتز
 
پاراگراف کتاب (110) 
 

 
طاووس، چون به خود بالنده ی مغرور راه می رود، دُم و بال های زیبایش را برانداز می کند، پس با توجه به زیبایی جامه و رنگ های گوناون پر و بالش قهقهه سر می دهد، اما چون نگاهش به پاهای او می افتد، بانگی برآورد که گویا گریان است، فریاد می زند گویا که دادخواه است و گواه صادق دردی است که در درون دارد، زیرا پاهای طاووس چونان ساق خروس دورگه ی (هندی - پارسی) باریک و زشت و در یک سوی ساقِ پایش ناخنکی مخفی روییده است.

نهج البلاغه | سیّد رضی
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
زندگی پدیده عجیبی است. آدم را قبلا با خبرنمی کند. همه چیز درآن به هم می آمیزد، بی انکه آدم بتواند لحظه های خونین را که به دنبال لحظه های خوشبختی و سرخوشی می آیند از هم جدا کند، همین طوری.

انگار آدم یکی از این سنگ پاره های کوچکی است که کنار جاده افتاده، روزهای متمادی در همان نقطه می ماند و گاه لگد رهگذری بر حسب اتفاق آن را از جا می کند و به هوا می پراند، بدون هیچ دلیلی و این تکه سنگ چه می تواند بکند؟

جان های افسرده | فیلیپ کلودل
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
انسان تا وقتی برای ایده آلهای مادی روزمره ارزش قائل است که به آنها نرسیده باشد؛ وقتی که رسید، به پوچی می رسد. باید ایده آل انسان به قدری متعالی باشد که هرگز به یک جایی متوقف نشود که اگر شد، توقف است و توقف هم به عبث و پوچی می انجامد.
 
و طبیعی است که انسان زندانیِ جبر خویشتن، اگر مسلط بر طبیعت هم بشود، باز یک عاجز مسلح است. ژان ایزوله می گوید: نویسنده ای از شاهزاده ای سراپا غرق سلاح و طلا سخن می گفت که قهرمان داستانش بود، اما او از دردی درونی رنج می برد که درمان نداشت. او می گوید فرانسه امروز چنین شاهزاده ای است؛ اما نه! انسانِ امروز، چنین شاهزاده مسلح غرق طلایی است که از همه وقت عاجزتر است.

چهار زندان انسان | دکتر علی شریعتی
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
دیگر به راستی می دانم درد یعنی چه. درد به معنی کتک خوردن تا حد بیهوش شدن نبود. درد بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود.
 
درد یعنی چیزی که دل انسان را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد؛ دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.

درخت زیبای من | واسکو نسلوس
 
پاراگراف کتاب (110)
 

 
می دانید صدف مروارید را چگونه به وجود می آورد؟

جسمی خارجی مانند یک دانه شن را در خودش جای داده و به بیماری کشنده ای مبتلا می شود و گاه در اثر همین بیماری میمیرد.

مروارید به جهنم، من صدف سالم را ترجیح می دهم.

دوست عزیز فضیلت به فقر نچسبیده، اگر خانواده شما آسوده و خوشبخت بودند میتوانستند فضایل رفاه و نیک بختی را در خود پرورش دهند.

اینک این فضایل از کسانی ناشی میشود که در کشتزارهای بی جان رمقشان گرفته میشود. من یک چنین فضیلتی را نمی خواهم.

زندگی گالیله | برتولت برشت
 
پاراگراف کتاب (110) 
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
14:59 - 1395/12/09
این قسمت عالی
فقط نهج البلاغه حضرت علی ع ذکر میکردید
ممنون بیشتر از نویسندگان ایرانی بود
چقدر ما خوبیم عالی
نوشته های نادر ابراهیمی عالی دل کوچیک و ....
درد یعنی چیزی که دل انسان را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد؛ خیلی زیبا فکر کنم همین درد هاست داره مردمو از پا در میاره
و نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پُر از درد و رنج را لبریز کرده.
همش عالی تشکر
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج